دار القرار قندهار برافرازند و قلعهء احمد شاهى را از ميامن قدوم فيضلزوم و الا رشكافزاى خطهء غبرا و سركوب حصار طارم اعلى سازند . بناء على هذا موكب ظفركوكب فيروزىلوا ، از دار السلطنهء كابل به اهتزاز درآمده ، ارتفاع آسمانى يافت و عرصهء اشرف البلاد احمد شاهى به يمن مقدم اعلى حضرت ظلّ سبحانى ، مهبط فيوضات ربانى گشته ، لمعات توجهات و تفقدات آن حضرت بر ساحت احوال وضيع و شريف سكنهء آن ولايت تافت و در همين اوان خجستهنشان ، اخبار بغى و طغيان درويش على خان - كه احوال او مرقوم خامهء حقايقبيان گرديد - مفصلا و مشروحا به عرض ايستادگان و باريافتگان حضور فيض گنجور رسيد و حقناشناسى و دلسياهى آن رهنورد فيافى گمراهى مكشوف ضمير مهر تنوير گرديد .
به شاه جهان چون رسيد اين خبر * برآشفت خاقان والاگهر
ز روى تعرّض به قهر و عتاب * بفرمود با شه ولى خان خطاب
كه مهر سپهر بزرگى و جاه * مه برج اقبال ، تيمور شاه
به تدبير صايب و راى رزين * ز فهم رسا و ز عقل متين
نخستين خردمندىاى كرده بود * كه او را نظربند فرموده بود
و تو در خدمت نواب همايون ما وسيله و واسطهء استخلاص آن متمرّد فسادانتما گشته ، از جانب او متعهد شدى كه ديگر سالك مسالك شور و شر نخواهد گرديد و بعد از اين از ربقهء عبوديت و بندگى سر نخواهد پيچيد ! نظم
نمودى مكرر تعهد چنين * كه از مسلك بندگى بعد از اين
قدم سوى ديگر نخواهد نهاد * نپيچد سر از رشتهء انقياد
تو كردى به درگاه گردوناساس * به عفو گناهان او التماس
نموديم بر قول تو اعتماد * گذشتيم از جرم آن بدنهاد
كنون سر كشيده ز راه غرور * شده مصدر فتنه و شر و شور
چو بشنيد اين گفتگوها وزير ، * ز خجلت بيفگند گردن به زير
ز قهر و عتاب خديو ز من * چو سيماب لرزيد بر خويشتن
ز روى ادب عرض كرد اينچنين * كه شاها ! تويى رحمت العالمين
به بخت تو اى شاه قيصرغلام * كنم وحش رمخورده را حال رام
و معروض داشت كه صلاح دولت و مقتضاى وقت چنين است كه اول نور الدين خان