چو از خوف خاقان يزدانشناس * دلش بود مملو ز رعب و هراس
به درگاه خاقان گردنفراز * نمود التماس از طريق نياز
كه اى پادشاه تفضلشعار * تويى سايهء رحمت كردگار
خطا كردهام ، عفو تقصير كن * نظر بر قضاياى تقدير كن
چو شد ملتمس بهر عفو گناه * گذشت از گناهش شه دينپناه
به پابوسى شاه شد مفتخر * برآمد ز تشويش و خوف و خطر
الحاصل ، شهريار عادل عيبپوش و خديو باذل دريا دل عذرنيوش ، با جيوش بحر خروش و عساكر كينهكوش ، به همعنانى تائيدات خالق اكبر ، داخل الكاى پيشاور گشته و سايهء رأفت و عاطفت و ظل مرحمت و عنايت ، بر مفارق وضيع و شريف آن ولايت انداخته ، مقرر فرمودند كه جمعى از بندگان جاننثار به كنار رودخانهء اتك رفته و از اطراف و جوانب كشتىها را طلبيده ، جسرى در نهايت استحكام و وسعت چون كهكشان فلك بر آب اتك بندند .
به فرمان خاقان نصرتيزك * ببستند پل چون به رود اتك
به تائيد حق شاه مالكرقاب * درآورد پاى ظفر در ركاب
گذشت از اتك با جنود ظفر * معين سپاهش قضا و قدر
به اندك زمان با جيوش و حشم * به سرحدّ پتياله بر زد علم
ز كفار فجار نكبتاثر * در آنجا ز سرهند آمد خبر
كه زين خان مهمند را كشتهاند * تنش را به خون سر آغشتهاند
از اين گفتگو قهرمان زمان * شده خشمگين همچو شير ژيان
امرا و اركان دولت را به حضور لامع النور طلبيده ، فرمودند كه مطمح نظر اصابتاثر نواب همايون ما آن است كه از اين مكان به همعنانى تائيدات ملك منّان كوچ بر كوچ متوجه سرهند شويم و دمار از روزگار كفرهء بىننگ و عار - كه سر خيرگى و بىشرمى مجددا از گريبان خمول و بىآرزمى برآوردهاند - برآريم ، بلكه اين دفعه نام و نشانى از آن گروه باطلپژوه نگذاريم و قاطبه را بىدريغ از زير تيغ بگذرانيم ، زيرا كه اين طايفهء بىحيا با وصف اينكه بارها در معارك رزم و هيجا و ميادين حرب و وغا خود را آزمودند و ضرب دست سپاه ظفرپيوست را به كرات و مرات خوردهاند ، باز ترك زيادهسرى و فسادانگيزى نمىنمايند و خودنمايى و فتنهجويى را رشد و جوهر مىدانند . نظم