به كشتن ز هر سو گشودند دست * به حدى كه يك تن سلامت نرست
چو از قتل اعدا بپرداختند * به تاراج اموالشان تاختند
بهدست سپاه شه ملكگير * زن و بچهء ياغيان شد اسير
و ليكن در آن عرصهء گيرودار * كه از كشتگان شد زمين پشتهوار
نشد از عنايت كسى را خبر * كه وى را چه آمد در آنجا به سر
به افواج شاهى ظفر داد دست * بيفتاد بر قوم دشمن شكست
وزير خردمند چون فتح يافت * به همراه لشكر به اردو شتافت
در بيان رسيدن آسيب عين الكمال به خان جان خان سردار از كفرهء ضلالتشعار به مقتضاى گردش روزگار و توجه خاقان ممالكستان بهسمت مملكت وسيع الفسحت هندوستان و معاودت آن حضرت به تائيدات ملكمنّان
خان جان خان سردار - كه از دار السلطنهء كابل مأمور به تنبيه و تأديب متمردان شقاوتمآب ممالك پنجاب گشته بود - بعد ترخيص از بارگاه اقبال بر سبيل استعجال ، متوجه استيصال كفرهء ضال گرديده و نخست به نيروى بازوى شجاعت ، غلبه و استيلاى تمام بر آن گروه سراپا ضلالت يافته ، تنهاى آن زيادهسران را - كه متحمل بار گران سر بودند - سبكبار ساخت و بر چندين حصن حصين ، كه به تصرف مشركين بىدين درآمده بود ، دست يافته و كوچ بر كوچ به ولايت سيالكوت شتافته ، رايت فتح و فيروزى افراخت . بعد از انهزام كفرهء مقهور ، به حسن دليرى و شجاعت خود مغرور گشته و خاطر از دغدغهء آن فئهء سيهباطن جمع و مطمئن ساخته ، به لوازم احتياط و هوشيارى - كه ركن اعظم امور سردارى و سپاهىگرى است - نپرداخت . آن سرگشتگان تيه نكال و گمراهى ، از بىپروايى و غرور خان مزبور اطلاع و آگاهى يافته ، موازى هشت هزار سوار جرّار ، به گام جرأت و جسارت معاودت نموده ، غبار فساد انگيختند و به حسب تقدير در حينى كه جمعيت خان جان خان متفرق گشته و مردمش براى تحصيل كاه و علف هريك به سمتى رفته بودند ، از اطراف و جوانب خودنمايى كرده ، به بهادران خارج سنگر آويختند .
سردار مزبور از مشاهدهء خيرگى هنود مقهور ، فيضطلب خان محمودزيى پسر عبد الصمد خان را به مدافعهء آن گروه فرستاده ، خود متوجه جمعآورى بقيهء مردم سنگر