مبلغهاى خطير - كه حصر آن از اندازهء قياس و شمار بيرون است - اخذ و عمل بر او لازم آورده جمعى تحويلدار و جمعى صراف و جميع كثيرى قشون بهجهت محصلى وجه به آن ولايت فرستاده ، آن عامل نيز از خوف جان خود ، به اسم هركس معرفتى داشت نوشته يا به مهر مصحوب محصل مىسپرد كه رفته وجه را به وصول رسانيده انفاذ خزانه كلات نمايند . تا كار به جايى رسيد كه از دست جبر و ستم ، مردم به جان آمده به هر وسيله و ترتيبى كه ممكن بود از اردوى او فرار و هيچ آفريده از امرا و اركان دولت و نزديكان او را جرأت نبود كه حقيقت اختلال ممالك و احوال مردم را حالى او نمايند .
پاى عقل عقلاى فلاطونپيشه ، روز و شب در راه پرگل و لاى اين انديشه فرورفته و حواس دانشوران ارسطونشان ، ليلا و نهارا در فكر و خيال نقشبندى اين صورت محال آشفته بود كه چگونه با اين زيست و سلوك ، دولتش اينقدر دوام و اساس سلطنتش استحكام گرفته ؟ زيرا كه قرار شير برفى در كرهء نار و استوارى نخل موم در گلزار آتش از محالات روزگار است و شاهد مضمون حديث « الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم » چون چند روزى از براى مصلحتهاى كاملهء الهى چهره ما صدق در زير نقاب احتجاب پنهان داشت ، مردم را روز به روز ، حيرت بر حيرت مىافزود .
كزين ظلمهاى پر از قهر و كين * نيامد چرا آسمان بر زمين
قيام قيامت چرا دير شد * كه اينقدر در بند تأخير شد
گروهى به دهريّه تابع شدند * گروهى به الحاد شايع شدند
گروهى به آيين اهل فرنگ * ز تسبيح زنّار بستند تنگ
به حدى سودا در سرش جوش كرد كه فرزند ارشد اكبرش رضا قلى ميرزا ( را ) - كه نايب السلطنهء ايران و چشم و چراغ دولتش بود - به توهّم اينكه دو سال قبل ازين در بيشهء مازندران تفنگاندازى كه تيرى به قصد او انداخته بود ، شايد تحريك او باشد از طهران به حضور طلبيده از نور ديده عاطل ساخت و طهماسب قلى خان جلاير را كه از روز اوّل شريك الدوله و امين السلطنه و دولتخواه بلااشتباه بود ، زياده بر ابراهيم خان برادرش دربارهء او اعتماد داشت - و در آن اوقات چون على قلى خان برادرزادهاش را به سردارى سيستان مأمور ساخته بود ، به رسم اتاليقى در معسكر او رفيق و صاحباختيار امور او بود - از قوت واهمه روگردان شده ، على قلى خان را نيز تزلزل در اساس آرام و قرارش راه يافته ، هردو بناى مخالفت گذاشتند و در هنگام مراجعت از عراق از راه كرمان ، سودايش