است ، آن جماعت نيز اعانت از جناب اقدس الهى خواسته ، متوكلا على اللّه اردوى خود را جمع نموده متوجه مدافعهء آن جماعت شدند ، كه درين اثنا جناب مسبب الاسباب كه آن حضرت را درين مدت به مقتضاى مصلحت شامله از آفات و عاهات محفوظ و محروس مىداشت رسانيده ، از يك طرف ظاهر و مانند شاهباز عرشپرواز دولت و هماى آسمانفرساى سعادت ، سايهء عاطفت بر مفارق آن جماعت افگنده ، همگى آن جماعت را روح تازه در بدن و جان بىاندازه در تن درآمده ، زبان به حمد و ثناى الهى گشودند و مانند پروانه بر دور شمع ، در خدمت آن حضرت بر سر آن جماعت كمفرصت يورش برده ، به يك حملهء مردانه تاب مقاومت نياورده شكست بر ايشان افتاده جمع كثيرى مقتول و اسير ، قورخانه و زنبوركخانه به تصرف اولياى دولت قاهره درآمده ، ايل جليل درّانى نظر به اين كمفرصتى كه از قزلباش ملاحظه نمودند ، خواستند كه تمام قزلباش را به قتل آورند و خانه كوچ و حرم نادر شاه را برگردانند . نهايت از آنجا كه رحم و مروت از به دو فطرت سرشتهء آب و گل طينت صافىطويت آن حضرت مىباشد ، غازيان را ازين حركت مانع آمده از خون آنها گذشتند .
القصه بعد از وقوع اين فتح نمايان ، اسرا و گرفتاران را با توپخانه و شتران و زنبورك جمع ساخته از آن مكان حركت و عازم مقصد گرديدند . بعد از ورود به منزل سلطان ميدان ، آن حضرت بنابر پاس حقوق دوستى ، اسرا را با شتران زنبورك مرخص فرموده در كمال رفاه و آرام ، همهجا طى مراحل و منازل نموده ، به الكاى ترشيز - كه در خراسان ولايتى است معمور و به وفور ميوه و خوشهوايى مشهور - رسيدند . در كوهى كه در سمت راه واقع بود كه در ميان دره ، قلعهء بسيار مستحكمى و جمعى از اشرار و اوباش ترشيزى در آن سكنا و سر راه بر مسافر و مترددين گرفته به تاراج و دستاندازى مشغول مىبودند . چون از دو طرف دره كوه بسيار عظمى و منزل منحصر به همان قلعه بود ، بنه اردوى معلّى نصب خيام اقامت در قرب همان قلعه نموده به محض نزول ايشان اهل قلعه كمفرصتى نموده بدون اينكه احدى از غازيان فيروزىنشان ، متعرض مال و احمال ايشان گردد ، پيشدستى كرده و اظهار جلادت و شجاعت نموده و تفنگها را از قلعه كشاد داده ، شكار مفتى تصور كرده مىخواستند كه بنه را از آن مكان گردانيده دستبردى برسانند كه درين اثنا علامت موكب همايون از گرد راه ظاهر و با سواره غازيان فيروزىنشان درّانى مانند بلاى آسمانى ، اطراف قلعه مزبور را مركزوار احاطه فرموده ، از
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 55
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٥٥