به مرتبهاى بالا گرفت كه عمّال و كدخدايان هر ولايت را كه به اردو براى تفريغ حساب مىطلبيد ، ديگر رخصت انصراف نداده ، در همان اردو كلّهمنار ساخته ، قشونها به محصّلى با جمعى كثير صراف و تحويلدار و قطارهاى شتر و قاطر براى حمل و نقل خزانه آن ولايات مىفرستاد . من الجمله اكراد خبوشان سر از خدمت باز زده ، على قلى خان نيز به هرات آمده ، لواى مخالفت افراشت . بعد از ورود به الكاى جام كه از چهار طرف او محصلان را جواب كرده راه نمىدادند و متواليا به اردوى او مىرسيدند ، سراسيمه و متحير گرديد كه اولا به دفع كداميك پردازد و درين چارموجهء بلا چه چاره سازد . بالاخره به هزار فلاكت وارد ارض اقدس و اولاد و احفاد و اهل حرم و تتمهء خزاين و دفاين خود را به كلات كه محكمه قديم او بوده فرستاده ، خود بلا توقف عازم خبوشان گرديد . بعد از ورود به نيم فرسخى خبوشان وقت عصر كه جابهجا قشونها قرار گرفته نصب خيام اقامت نمودند ، جارچيان قدغن او را به گوش تمام اهل اردو رسانيدند كه فردا تا پادشاه سوار نشود و تيپآرايى نكند ، بنه قشون بايد كه از جاى و مكان خود حركت ننمايد . ازين معنى جماعتى كه از جبر و ستم نادر شاه و اخذ مسترد « 1 » او به تنگ آمده شب و روز در كمين فرصت بودند كه او را بر طرف نمايند ، خوشوقت و مسرور شدند كه شايد امشب فرصت يافته كار او را بسازيم . از آنجمله محمد قلى خان افشار ارومى كه به منصب كشيكچىباشىگرى در دولتخانه سرافراز و درين تمهيد با جمعى ديگر همداستان و دمساز بود .
چون خسرو زرين تخت مهر از تخت عاج سپهر به زير آمده قامت روزگار به قباى مخمل مشكى شب آرايش يافت ، محمد قلى خان سيزده نفر ديگر از معتمدان را با خود رفيق ساخته ، مكمّل و مسلّح داخل سراپرده او گرديدند . و يك نفر از توابين خود را به ميان كشيكچيان فرستاده اعلام نمود كه دستههاى كشيك جابهجا شليك نمايند . بعد از آنكه قدم به سراپرده گذاشتند ، خواجهسراى سياهمهيبى كه به اعتماد خان موسوم بود ، سراسيمه از خواب جسته به محمد قلى خان زبان فحش و اعتراض گشود كه تو كيستى و ترا چه نسبت و جرأت است كه درين وقت شب پاى جسارت به سراپرده شاهنشاهى گذارى ؟ مگر از حيات خود در آزارى و از جان خود بيزار ؟ محمد قلى خان ازين سخن در
هامش
( 1 ) . ظ . مستمر درست است .