خنده شده نوك شمشير را حوالهء او كرده شانهاش شكافته ، خواجهسرا از اثر آن زخم افتاده مدهوش گرديد . درين وقت پادشاه سراسيمه پاسوزى در دست با يكتاى الخالق از خيمه بيرون آمده رو به محمد قلى خان آورده از روى هيبت بانگ بر وى زد كه نمكحرام تو چه مىخواهى ؟ محمد قلى خان گفت من ملك الموتم و به قبض روح تو آمده زبان از گفتن دربند و گردن به تيغ تسليم بند كه روز عمرت سرآمده ، و با وصف اينكه نادر شاه كلاه سمورى در سر داشت كه پنج شش لاى از سقلاط دوخته بودند و هيچ شمشير الماسدمى بر آن كار نمىكرد ، و امّا به مضمون چون قضاى الهى جارى شود هيچ سپرى حمايت از تيغ بلا نمىتواند كرد و چون ايام حيات بهسر آمد دقيقهاى را از زندگى بر آن اضافه نتوان نمود .
پرتو عمر چراغيست كه در بزم وجود * به نسيم مژه برهم زدنى خاموش است
محمد قلى خان اين بگفت و شمشيرى بر فرقش نواخت كه كلاه مزبور شكافته يك وجب در مغزش نشست و به محض يك ضربت چون حول ديو بر زمين افتاده ، اما زخمش چندان كارى نبود . محمد قلى خان به روى سينهاش نشسته به اتمام كارش پرداخت و گنبد سرش را از قلعهء بدن جدا ساخت . از سراپرده بيرون آمد و رفيق محمد قلى خان صالحبيگ مينباشى سركشك ، خالهزادهء نادر شاه بود و ازين معنى چهارده نفر مطلع بودند و كسى ديگر خبر نداشت . تا صبح روشن شد و اين خبر در ميان قشونهاى اردوى او انتشار يافته ، مردم از پى تاراج مال يكديگر بههم درافتاده قشونها دسته دسته و تيپها از جوانب بسته گرديد .
در بيان طلوع آفتاب سلطنت و اقبال و سطوع نيّر سپهر عظمت و جلال به عون و عنايات حضرت ذو الجلال از مشرق سعادت و كمال به طريق اختصار
چون اردوى ايل جليل درّانى در پايان اردوى نادر شاه و سركردهء ايشان محمد خان غلزايى بود ، قشون نادر شاه تمام توپخانه و زنبوركها را كه شصت عراده از كوچك و بزرگ توپ و هفتصد نفر شتر بزرگ بود ، بر قشون درّانى بسته علامت روز قيامت را آشكارا ساخته و كار بر ايل جليل درّانى تنگ شده ، به مقتضاى راستى و انصاف و مروتى كه خداوند عالم در سرشت اين طايفه بهدست قدرت و مرحمت خود مخمّر ساخته