فلكفرساى ظل اللّهى گشته است ، از بيهوشى نشأهء نخوت و پندار و بيخودى بادهء غفلت و استكبار به خود نيامده ، بيشتر از پيشتر بر معصيت و نافرمانى اصرار مىنمايد . بعد از اصغاى اين مقال ، شحنهء قهر پادشاه فيروزىبهر ، به استيصال آن خبيث وخامتمآل ، فرمان داده مقرر شد كه عظمت خان عليزيى مخاطب به حاضر خان و شاه ولى خان وزير با جمعى كثير ، رايت شهامت و مردانگى به قلع و قمع آن سرگشتهء تيه ضلالت و آوارگى برافرازند .
مقرر شد از شاه يزدانشناس * كه افواج منصور نصرتاساس
گمارند همت به قمعش چنان * كه عبرت بگيرند ديگر كسان
نمايند او را چنان پاىمال * كه گردنكشان را شود گوشمال
به فرمان فرمانرواى زمان * به تأديب او رفت فوج گران
چو افواج شاهى به آنجا رسيد * عنايت ، سپه بر سر ره كشيد
قدم در طريق تهور نهاد * دليرانه در عرصهء كين ستاد
نمود از يلى سينهء خود سپر * نكرد از سپاه شهنشه حذر
گروهى كه بودند همراه او * همه همچو او خيره و تندخو
همه كينهكوش و نبردآزما * همه غرق آهن ز سر تا به پا
همه دل سياه و همه سخت روى * همه رزمخواه و همه فتنهجوى
چه گويم از آن قوم نكبتسرشت * كه هستند در چهره چون غول زشت
همه ديوسيرت ، همه بدنهاد * همه اهرمنپيكر و ددنژاد
جميع آن جماعت وخيم العاقبت قلماق صورت و كريهمنظر و ذكور و اناث آنها چون حشرات الارض مخلوط و مربوط با يكديگر مىباشند ، گويا غارس نهال خلقت بشرى ، شجرهء وجود بىسود آن گروه مردود را از به دو ايجاد و آفرينش بىبرگ و بار جوهر آدميت و دانش آفريده و دهقان قضا تخم وجاهت و انسانيت در زمين طينت آن قوم دد خصلت نيفشانده و مصوّر صنع در چهرهسازى آن گروه ، قصد شبيهكشى صورت انسانى نكرده ، نظم .
زن و مرد آن قوم خسرانمآل * همه بىنصيب از جمال و كمال
تمامى تهىدست نقد شعور * همه از ره عصمت و عقل دور
خلاصهء سخن اينكه آن خونگرفتهء بىخرد ، با چنين اشخاصى كه پاى كم از دام و دد