تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 509

مساهمون:

ص٥٠٩
گرفت آتش فتنه بالا چنان * كه شد رنگ خور زرد بر آسمان به گوش دليران ميدان جنگ * پيام اجل مىرساندى تفنگ
آخر كار ، بهادران فيروزىشعار ، از آتش‌افروزى كفرهء تيره‌روزگار ، پروا ننموده و سپندوار در ميان نايرهء پيكار درآمده ، بيرق فتح و فيروزى افراختند و آن تباه‌انديشان را مانند انديشهء ايشان ، پاشان و پريشان ساخته و جمع كثير را چون سايه بر خاك هلاك افكنده ، در هر گوشه از مرد و مركب پشته پشته ، خسته و كشته بر روى يكديگر انداختند . چرتهء فسادپيشه بعد از حدوث اين سانحه ، با بقيه كفرهء ضلالت‌پرور - كه از آن معركهء قيامت‌آشوب جان مفتى بدر برده بودند - افتان و خيزان به صد تك‌وتاز و سرگشتگى ، پىسپر تيه نكبت و آوارگى گشته ، خود را به ظلمت‌كدهء خويش رسانيد و تا مدتى در زاويهء ضلالت و ناكامى نشست و در آن نكبت‌كده را بر روى خود بست . سيد رحمت خان مزبور بعد از انهزام آن متمرد مقهور ، دست از دامن حزم و احتياط برداشته و قلعه‌اى موسوم به رباط را كه سنگر بسته بود ، گذاشته در ميدان مسطح صحرا و ساحت بيابان بىپايان وسيع الفضا ، لنگر استقامت و بار توقف و اقامت انداخت و به اقتضاى كم‌تجربگى و ناعاقبت‌بينى ، چشم از مآل حال و خاتمت كار پوشيده و از مكر و تزوير معاندان شقاوت‌قرين نه‌انديشيده ، به لوازم حزم و هوشيارى - كه يكى از اركان اربعهء سردارى و واجبات قوانين فراست و سپاهىگرى است - نپرداخت ؛ چنانچه مخالفين مقهور ، از غفلت و بىپروايى خان مذكور اطلاع يافته و خون فاسد در ابدان ايشان به هيجان آمده و سودايشان به قصد شبيخون طغيان نموده ، سر خيرگى از گريبان چيرگى و فرومايگى برآوردند .
ز بىباكى لشكر مسلمين * خبردار گشتند چون مشركين به قصد شبيخون سرافراختند * كمر بسته در نصف شب تاختند
به سرعت و تندى سيل ، در ظلمت ليل ، خود را به آن خيل رسانيده و دست بىآزرمى از آستين خودكامى برآورده ، به قتل و غارت پرداختند . القصه وقتى كه كار از كارگرى تدبير درگذشته بود ، سيد رحمت خان مزبور از خواب گران غفلت و بىخبرى بيدار گشته ، دست به مدافعه و پيكار گشود و به اتفاق دلك خان و همدستى معدودى از بهادران ناموس‌جوى حميت‌نشان ، چندان در مقابل كفرهء ضلالت‌توأمان مقاومت و پايدارى نمود كه عاقبت به پايهء والاى شهادت و سرخ‌رويى رسيد و بعد از آن دلك خان مزبور