فيروزىبشارت خديو مؤيد ، عزيمت سمت مقصد نموده ، هركدام به انتظام خدمات مقرره و انصرام مهمات مأموره پرداختند .
بشد ضبطبيگى مرخص ز شاه * سوى ايمنآباد سر كرد راه
به تعجيل شد داد خان هم روان * كه بندد سر راه بر دشمنان
مجملا در حينى كه چرتهء فسادانديش از نكبتكدهء خويش برآمده طريق راهزنى و سرقت مىپيمود ، خان مزبور به سروقت او رسيده ، نايرهء جنگ و جدل مشتعل گردانيد . آن كافر سراپا ضلالت - كه تاب ثبات و استقامت از حوصلهء طاقت افزون مىديد - روباهآسا در پناه اشجار جنگل خزيده ، جمعى از تفنگچيان قدرانداز چابكدست را در زير شاخسار اشجار ، به كمين بهادران فيروزىشعار نشانيد . داد خان - كه رغبت و شعف بىپايان به احراز رتبهء شهادت و غزا و آرزوى جانفشانى در راه خديو كشورگشا داشت و سربازى را در راه پادشاه حقيقى و خداوند مجازى پيرايهء مباهات و سربلندى و مايهء سعادات و ارجمندى مىدانست - عنان تمالك و تماسك از كف داده ، به تعاقب آن سراپا حيل در ميان جنگل تاخت و با وصف اينكه در آن جنگل از كثرت اشجار و وفور آب و دلدل ، عبور لشكر صعب و دشوار بود ، خان مزبور احتياط نكرده و از طريق حزم و دوربينى - كه من جملهء فرايض امور سپاهىگرى و سردارى است - دورافتاده بىبلد و رهنمون ، به تعاقب آن كافر ضلالتمقرون پرداخت و بعد از رسيدن به راه صعبى - كه اصعب طرق و شوارع جنگل بود - كفرهء شقاوتآثار ، ز پناه اشجار دست جرأت به مدافعه و پيكار گشوده و به يكبار شعلهافروز چندين هزار تفنگ گشته ، آتش بيداد در ميان جنگل انداختند و از شاخسار اشجار ، حقههاى باروت را بر مفارق مجاهدين شرارهريز كرده ، روى هوا را چون بخت سياه خويش تيرهوتار ساختند . آن خان سعادتتوأم ، پا بر سر جان محكم نموده و سينه را سپر صدمهء آن قضاى مبرم كرده و دست از جان شسته ، بىمحابا رايت زد و خورد افراخت . تا جان در بدن و رمق در تن داشت ، پاى همت از آن آشوبگاه قيامت علامت ، پسنكشيده ، انجام حال ، نقد جان در راه خديو جهان و جهانيان باخت . بهادران همراهى او به دشوارى و صعوبت بسيارى از آن معركهء محشرآثار به سعى و تردد بسيار مراجعت نموده ، خود را به اردوى كيهانپو رسانيدند . آن سرگشتهء تيه ضلالت و سرگردانى ، از معاينهء كشته شدن سيد رحمت خان توخى و وقوع اين قضيه - كه از قضاياى آسمانى بود - خيرهسر و دليرتر گشته و متهورانه به قصد تاراج و