تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 507

مساهمون:

ص٥٠٧
جرأت و بىآزرمى گسيخته ، گردن زياده‌سرى و نافرمانى افراشت و به سخن او با جمعيّت موفور به‌سمت لاهور رفته ، قدم در باديهء بغى و عصيان گذاشت و از آن زمان تا به اين اوان كه مدت هشت سال متوالى است ، طبل خودسرى و ياغىگرى برملا كوفته ، نقش آرزوهاى محال بر لوح ضمير قساوت‌تخمير مىنگاشت . چون اولياى دولت جاويد اتصال در اين چند سال به سبب وقوع و ظهور بعضى امور كه سابقا مرقوم و مذكور شد ، او را خليع العذار و مطلق العنان گذاشته به قلع و قمعش نمىپرداختند و گوشمال و استيصال آن شقى تيره‌ضمير در عقدهء تعويق و تأخير مىانداختند كه شايد رفته به قبح كردار ناسزاوار خود اطلاع يافته ترك شيطنت و محال‌جويى نمايد ، امّا از آنجا كه پردهء نخوت و غرور حجاب چهرهء دانش و شعور آن بىخرد مقهور شده بود ، اصلا از مستى بادهء ضلالت و نادانى به هوش نيامده ، بلكه آن معنى باعث مزيد خيرگى و بىباكىاش گشته ، بيشتر از پيشتر مصدر فساد گرديده راه عناد مىپيمود ، تا اين‌كه در اين اوان سعادت‌اقتران كه خاقان سپهرشادروان ممالك‌ستان از مهم سهرند و گوشمال هرىسنگ والاجات و كوجرسنگ و جسّه كلال و ساير سكان شقاوت‌مآل ، فراغ تمام حاصل كرده موازى شصت هزار نفر از آن فئهء وخامت‌اثر را به قتل آورده مراجعت به لاهور فرمودند ، قلع و قمع آن مغرور مقهور را كه چون دود دعواى سرفرازى مىنمود و مطلقا به قبح كردار خود متفطّن نمىگشت ، پيش‌نهاد همّت والانهمت ساخته ، دستهء ظفرپيوستهء هميشه‌كشك را به سردارى نور الدين خان باميزيى ، بنى عم شاه ولى خان وزير ، مأمور به چاستيصال آن كافر شقاوت‌تخمير نمودند . خان مزبور با بهادران منصور از دار السلطنهء لاهور برآمده و دست توكل بر حبل المتين اقبال بىزوال اين سايهء ذو الجلال زده ، به سرعت تمام رو به راه كشمير نهاد و بعد از ورود در آن حدود ، با آن خبيث مردود درآويخته و علم شهامت و مردانگى افراخته ، پس از زد و خورد بسيار و كشش و كوشش بىشمار - كه شرح آن باعث گرفتگى خواطر و موجب افسردگى ضماير است - رايت غلبه و استيلا افراخت و به ياورى طالع خورشيد مطالع خديو مؤيد فيروز ، جمع كثير از نوكران آن خون‌گرفتهء برگشته روز ، قتيل و اسير و خودش را با برادرزاده‌اش دستگير كرده و ديدهء خيرهء آن‌دو خيل ارباب فتنه را از حدقه برآورده ، روانهء ركاب ظفرانتساب ساخت .
چو آن هردو نسناس حق‌ناشناس * به روى سياه و دل پر هراس رسيدند در بارگاه جلال * چنين داد فرمان ، شه بىهمال