كشيده ، در قلاع ميان جنگل محصور و متحصن گرديدند . القصه از سطوت بهادران نصرتقرين ، عرصهء زندگى به مثابهاى بر مشركين ضلالتآئين تنگ شده بود كه از ديولاخ كفر و ضلال قدم بيرون نمىگذاشتند و از غايت خوف و وسواس و نهايت رعب و هراس ، از سايهء خويش رميده ، از در و ديوار وحشت داشتند و هرگاه احدى از آن فئهء شقاوت مقرون از دروازهء قلعه يا از انبوهى جنگل بيرون مىشد ، مجاهدين نصرتفرجام ، به صمصام انتقام ، از معمورهء هستى به مطمورهء عدم و نيستى مىفرستادند . چون هنود مردودضال ، احوال وخامتمآل را بدين منوال ديده دانستند كه زندگى ايشان در آن مكان محال است ، لاجرم در ظلمت ليل قلعه را خالى نموده ، قرين مذلت و ناكامى رهگراى باديهء فرار و گمنامى گرديدند .
چو ديدند كفّار بىعار و ننگ * كه ديگر ندارند ياراى جنگ
به صد محنت و كلفت و اضطرار * نمودند در ظلمت شب فرار
ز بعد فرار سكان زان مكان * خوانين مزبور با توخيان
ببستند احرام درگاه شاه * نهادند روى عقيدت به راه
آن مدبر تيرهايام ، بعد از معاودت لشكر ظفرفرجام ، مراجعت به ظلمتكدهء خويش كرده به وسوسهء ديو پندار و غرور ، دوباره مصدر مردمآزارى و شر و شور گرديد . نظم .
ز برگشتن لشكر كينهتوز * چو بگذشت اندر ميان چند روز
از آن تيرهبخت ضلالتاثر * به عرض شهنشه رسيد اين خبر
كه بار دگر چون شرر جسته است * به هنگامهجويى كمر بسته است
ز افراط جهل و وفور غرور * دوباره شده مصدر شر و شور
بعد از شنيدن اين خبر ، پاشاه ذرهپرور مرحمتگستر ، امر و مقرر فرمودند كه محبت خان ضبطبيگى با دستهء صفشكن به موضع امنآباد رفته و بر بالاى پشتهء بزرگى - كه به اين طرف قلعهء مزبور واقع است - سنگرى در كمال متانت و استحكام بسته ، سدّ راه كفرهء ضلالتشعار گردد و فيما بين هريك فرسخى از فراسخ ، كشكچى و چوكىدار و مستحفظ نشانيده ، به محافظت طرق و شوارع و محارست اموال و اثقال مترددين و سكنهء آن سرزمين ، قيام و اقدام ورزد و داد خان ماكو نيز به صوب ظلمتكدهء چرتهسنگ باطلستيز رفته ، داد جلادت و مردانگى داده و در كمين او بوده هرجا كه او را بيابد ، همت به گوشمال و استيصالش گمارد . مشار اليهما به مجرد صدور اشارت