تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥
مضمون اين بيت مشهور :
خوى بد در طبيعتى كه نشست * نرود تا به روز مرگ از دست
ترك كردار ناهنجار - كه عادت طبيعت آن بىقرار تلاش بالانشينى و استكبار شده بود - مجددا باد خودسرى و محال‌جويى در دماغ انداخت و گردن معصيت و نافرمانى به كرّات و مرات در ولايت هرات افراخت . چون ممالك موضوعهء خراسان به نوعى كه سابقا گزارش يافت به شاهزادهء تائيدسپاه تيمور شاه مفوض و مرجوع و آن قوت الظهر خلافت و شاهنشاهى ، به توقف دار السلطنهء هرات - كه دهنهء عراق و خراسان و سرحد مملكت تركستان است - مأمور گرديد و درويش على خان از بيم صدمات سطوت آن قهرمان ذى صولت ، شرف عتبه‌بوسى و سعادت عبوديت يافته ، جبههء سرافگندگى بر خاك بندگى سود . اگرچه در ظاهر بر مسلك قديم فرمان‌برى و انقياد مستقيم بود ، اما در باطن به مقتضاى قساوت قلب و شقاوت ذاتى مصدر مفاسد عظيم گشته ، راه بغى و عصيان مىپيمود ، چنانچه با رؤساى ايلات هزاره و ايماق هرات اتفاق و آن‌ها را تحريك به سركشى و نفاق كرده ، همواره خيالات محال مىنمود . ليكن از آنجا كه ضمير منير پادشاه‌زادهء سپهرسرير ، از صور الهام نقش‌پذير است ، به مكنون خاطر فسادمآثر ، متفطّن گشته و از اطوار و رفتار آن مخرّب بناى اخلاص و عقيدت ، آثار حرام‌نمكى و مخالفت يافته ، به مقتضاى مصلحت دين و دولت ، او را در دار السلطنهء هرات پايبند زندان مكافات فرمودند و عريضه‌اى مشعر بر چگونگى احوال آن سالك مسالك مخالفت و نافرمانى ، به خدمت اعلى حضرت ظل سبحانى نوشته ، مصحوب محمد خان نايب نسقچىباشى و بنياد خان غلام روانهء دار السلطنهء لاهور نمودند . بعد از رسيدن چاپاران پادشاه والاجاه ، اسلام خان ولد او نيز وارد درگاه خلايق اميد گاه گشته ، شاه ولى خان وزير را - كه مشير و مدار المهام و سخنش در مزاج اقدس تأثير تمام داشت - وسيله و واسطهء استعفاى مآثم پدر خويش گردانيد . شاه ولى خان نيز بنابر رابطه و دوستى قديم مجددا در خدمت خديو هفت اقليم ، ملتمس عفو سيّآت آن واقعه‌طلب لئيم شده ، عرض او را به خاك پاى جواهرآسا رسانيد و از دفترخانهء سعادت‌آشيانه فرمان عفو تقصير و رقم ترخيص و تخليص او از بند و زنجير ، به نام نامى شاهزادهء سپهر سرير حاصل نموده به صحابت چاپاران مزبور و اسلام خان مسطور ، از لاهور روانهء دار السلطنهء هرات ساخت . إن شاء اللّه المستعان تتمهء احوال آن رهنورد تيه بغى و عصيان ، در محل خويش