گلوله چو ژاله به فصل بهار * بباريد در عرصهء كارزار
به غرّش درآمد نهنگ شهنگ * خروشيد باز اژدهاى تفنگ
شد از آتش قهر اهل ستيز * زمين شعلهخيز و هوا شعلهريز
محيط تلاطم درآمد به جوش * بيفتاد در هردو لشكر خروش
چنان آتش فتنه گرديد تيز * كه شد عرصهء رزمگه رستخيز
ز غوغاى جنگآوران دلير * بلرزيد بر خويش ، چرخ اثير
سكان ضلالتفرجام لئيم ، به هيأت اجتماعى و جلادت عظيم ، با سپاه اقبال درآويخته ، جلوريز بر سر شهنگخانهء صاعقهبار يورش آوردند ، ليكن مجاهدين فيروزىقرين ، بازوى كشش و كوشش به خصمافگنى و برقافروزى گشاده ، به چالاكى و گرمدستى ، شهنگخانه را صاعقهبار و دشمنسوز كرده ، كفرهء تيرهروزگار را فرصت پيش آمدن و مجال ديده گشودن ندادند ، تا اين [ كه ] رفتهرفته ميان آن گروه نكبتپژوه و عساكر گردون شكوه ، نايرهء جدال به مثابهاى اشتعال يافت كه كار پيكار و جنگ از شعلهافروزى شهنگ و آتشفشانى تفنگ ، منجر به آمدوشد ناوك و خدنگ گشته ، راز سربستهء مرگ از تقرير سفير تير به افشا انجاميد . پيكان دلدوز خدنگ قضاتأثير بر تارك مبارزان دلير دوخته و چون سخن ناصحان در دلهاى جنگجويان دلاور نشسته ، مانند مژهء چشم عاشق غرق در خون جگر مىگرديد . بيت
هران تير كاز شصت پرواز كرد * تنى را ز پيوند جان باز كرد
به سوى جوانان شمشيرباز * شدى نيزه مانند ثعبان دراز
بسى اهل كين را به دشت مصاف * سنانهاى بىجان بپيچيد ناف
احاديث دلهاى پر كين و جرح * سنان در بر روح مىكرد شرح
به ميدان هيجا ز هر سو سنان * زبان مىگشودى به طعن يلان
ميان غبار سپه ، نيزهها * نمودى چو انجم به روى هوا
ز بيم سنان نبردآوران * شدى در دل سنگ ، آتش نهان
القصه سپاه اقبال ، چنانچه قانون و قاعدهء سپهآرايى و ضابطه و آيين نبردآزمايى است ، فوجفوج و دستهدسته به توزك و ترتيب شايسته صف بسته و يسار و يمين آراسته و به ضرب تير و سنان ، رخنه در اساس حيات مخالفان انداخته و آهستهآهسته پيشرفته ، چون خيل نور كه با سپاه ظلمت ديجور ستيزد ، با كفرهء مقهور درآويختند و به شعلهء تيغ