تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 489

مساهمون:

ص٤٨٩
كه مطلق نماند ز ظالم نشان * مسخّر كند صيت عدلت جهان به عهد تو بايد كه ظلم و ستم * رود سرنگون تا نشيب عدم
در جميع امور به فحواى آيهء وافى هدايهء
« إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ »
عمل‌نماى و ابواب عدل و رأفت بر روى روزگار وضيع و شريف و قوى و ضعيف بگشاى و در چهارسوى مملكت از دو الف داد و عدالت ، دو دار قصاص و سياست بر پا نموده ، كهنه‌گرگان مردم‌در را چون بز و گوسفند در مسلخ دادرسى سر بريده ، بر آن بياويزى تا ظالمان و سركشانى كه به نخوت و عناد كلاه جبّارى از سر گردون مىربايند ، سر اطاعت و انقياد بر آستان سپهربنياد نهاده ، دست تعدى و اشتلم از مفارق فرق مردم كوتاه نمايند . بالجمله اعلى حضرت سبحانى بعد از سرانجام اسباب حشمت و كامرانى و تهيهء اثاثهء سلطنت و خسروانى ، آن نوباوهء بوستان خلافت و جهانبانى را در كنف حمايت خالق الارض و السموات سپرده ، در زمانى كه سعادت با ساعت هم‌آغوش و روزگار با فرّخى دوش به دوش بود ، از حضور فيض گنجور مرخص نمودند .
روان كرد شاه فرشته‌صفات * گرامى خلف را به سوى هرات مه برج اقبال تيمور شاه * ز كابل برآمد به صد عزّ و جاه به فرخ‌ترين ساعتى زان ديار * شده بر سمند سعادت سوار ز بخت جوان خوشدل و كامياب * سعادت رفيق و ظفر هم‌ركاب به همراه افواج نصرت‌قرين * روان گشت سوى خراسان زمين
بعد از حركت پادشاه والاجاه ، عرايض صوبه‌داران مملكت پنجاب رسيده و وكلاى امراى هندوستان نيز پناه به درگاه آسمان‌جاه آورده عرض نمودند كه گروهى از مخالفان ضلالت‌نشان مقهور - كه به طايفهء سك مشهور و به كثرت جمعيت خود مغرور و فى الواقع كه در وفور خيل و حشم از جميع خيول كفار موفورند - در ولايت هندوستان دست تعدى و تسلط به مسلمين و متوطنين آن سرزمين گشاده و بر امراى آنجا غالب و مستولى گشته ، مترددان اسفار و قاطعان براريى و بحار را ضرر و آزار مىرسانند . از اصغاى اين خبر ، نايرهء قهر و غضب پادشاه هفت كشور مشتعل گشته و استيصال آن گروه باطل‌پژوه پيش‌نهاد همت عليا شده و امثلهء جليله به طلب سرداران سپاه منصور - كه از حضور موفور السرور [ دور ] بودند - عزّ صدور يافته ، مقرر شد كه نامداران عساكر ظفرپرور ، با لشكر كواكب‌حشر بر جناح سرعت و استعجال ، خود را به موكب جاه و
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 489 | محمود الحسينى بن ابراهيم جامى / محمد سرور مولايى