كريم الخصال شكست فاحش بر لشكر موسى خواجه افتاد و قريب سه صد كس از همراهانش مقتول و بسيارى مجروح شدند . چون خواجه ديد كه نقش وارون نشست و سلك جمعيت از هم گسست ، رو از معركه برتافته به صحراى فرار عنانريز گرمجولانى گشت و به عرق خجالت دست از حميّت شست . مال و حال او بالكليه به تصرف سپاه سردار درآمد و از طبل و كرّناى ظفر ، صيت عدوافگنى برآمد . نواب خان مظفر و منصور به شهر مراجعت نموده ، از سرهاى مقتولان دوتا كلهمنار برپا ساخت . بعد يكسو شدن اين گفتگو ، داروغه عدالت ، به موجب رقم مطاع واجب الاتباع ، در صدد اصلاح طرفين نشسته ، رقم معلى را پيش حاجى خان فرستاد و پيغام داد كه در بلخ آمده طرح صلح و صلاح بايد ريخت و زياده بر اين ، غبار عناد نبايد بيخت . هرچند داروغهء عدالت در تصفيهء بواطن مكدر غبارآمود ، دست و پا زد و مواعظ و نصايح خردپسند به توسط قلم و زبان وسايل انها كرد ، در دلهاى طرفين جا نگرفت و حاجى خان به آمدن بلخ رضا نداد .
در اين اثنا نواب خان با ده هزار سوار و پياده به ارادهء تصرف آقچه روانه شد .
موسى خواجه نيز با پنج هزار نفر از آقچه به قصد مقابله و مجادله برآمد . به مجرد تلاقى فريقين و التقاى صفين ، اقبال پادشاه دارين ، بر سركارسازى و منتسباننوازى آمده اثرى غريب بر فراز ظهور و اظهار نمودار گردانيد . تفصيل اين موهبهء جليل آنكه موسى خواجه به مجرد تقابل عسكرين ، رنگ بر رو شكسته ، با دل خسته درس هزيمت را مثنى كرده و از معركه فرار نموده به شبرغان پيش ايزباسر رفت و پسر موسى خواجه را كه با چهار هزار كس در قلعهء آقچه بود ، فوج سردار محصور نمود . ايزباسر ، هشت هزار كس از شبرغان برداشته ، همت به كمك محصوران آقچه گماشت . هم در آن وقت سيد عطاء اللّه خان با حاجى خان منك مشوره و مطارحه نموده به اتفاق هم ايل ايزباسر را تاختند و مال بسيارى از آنجا به كسيب برگرفته به مراجعت پرداختند . ايزباسر اين ماجرا را شنيد و به آقچه نرسيده از راه برگشت و جمعيت او از هم پاشيد . متحصنان آقچه تا چهل روز دربند محاصره بودند . تفنگچيان لشكر سردار در اين مدت هرچند توپ و قنپاره درون قلعه سر دادند ، كارى نگشود و نتيجهاى مترتب نشد و رخنه در ديوار حصار رو ننمود . سپهسالار ، حاجى خان را بر اين آورد كه معتمدى را از جانب خود در آقچه فرستاده ، اهالى آنجا را به دلاسا و استماله رهگراى طريق انقياد گرداند . حاجى خان ، ملّا گل محمد نامى را به قرارداد صدور آقچه فرستاد كه مردم آقچه را ترغيب و تحريض
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 486
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٤٨٦