تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
عصيان‌شعار شدند . بهادران جلادت و شجاعت توأم كه پيش از ورود خاقان ملايك‌حشم لازمهء جرأت و مردانگى در محاربه كفار شياطين‌شيم به ظهور رسانيده ، پاى استقرار به ميدان كارزار استوار داشته جنگ رستمانه مىكردند ، در اين ولا از يمن توجه پادشاه مظفرلوا ، يك دل‌شان به منزلهء هزار دل گشته و بازوى همتشان توانا و قوىتر شده ، كوشش موفور در مقاتلهء اعداى مقهور پيش‌گرفتند و در آئين معركه‌افروزى و دشمن‌سوزى سعى بيش از پيش مطمح‌نظر ساختند و خديو مالك‌رقاب به مقاتلهء اعداى خسران‌مآب ، بر رخش فلك‌صولت قمر ركاب ، پرتوافكن انوار عظمت مانند آفتاب ، به هريك از ملازمان و مبارزان فيروزىانتساب بوده ، غازيان تهمتن‌توان را تحريك بر جرح و قتل مخالفان ادبارنشان مىفرمودند و به هر دسته كه از ابروى ظفرپيوسته اشارهء حمله‌آورى مىشد ، دفعتا خرمن وجود ظلمت‌نمود مخالف را مثل ريح عاصف از جا مىبرد و به هر جنگ‌آورى كه نگاه عدوسوز كارفرمايى مىنمود ، رخت حيات دشمن را در طرفة العين ، عرضهء برق فنا مىكرد . ضيق مجال و تنگى عرصهء جدال ، به حدى رسيد كه هرجا دو كس مصاف به نيزه مىكردند ، تيغ قضا فرصت دست بلند كردن نداده قطع منازعه مىنمود و دو حريف كه از روى كينه‌خواهى با هم درافتاده ، حمله به يكديگر مىبردند ، خنجر دوپهلو در ميان آمده زود آن عقدهء مشكل از دل مىگشود . هر دشمن آغوش رغبت به معانقهء عدو مىگشاد ، اما شمشير جدايىفكن كوچه نمىداد و هر كينه‌ورى كه ميل به مصادمت ديگرى مىكرد ، ضرب تبرزين استخوان‌شكن ، بناى هستى هردو تن از پا درمىآورد . تيغ مغفرشكاف به تارك هركه مىخورد ، تا كمرگاهش دو لخت مىكرد . گرز شش‌پر به فرق هركس مىنشست ، استخوان كلهء او را با مهره‌هاى گردن مىشكست . سفير تير را گنجايش تقرير صفير نماند و ميانجى زبان‌آور كارد پيغام اجل آهسته به گوش جان و دل همديگر مىرساند . اخير كار از اين هم درگذشته به جنگ دست و گريبان كشيد و روز حيات كفار شقاوت‌دثار به شام ادبار انجاميد . بهادران شيرپنجهء عدوافگن ، مشتى كه بر كله و سر هريك از آن جماعت اهرمن‌تن مىزدند ، كار گرز رستم مىكرد و لگد كه بر پشت و پهلوى اشقياى بدگهر مىنواختند ، وجود معصيت‌آمود ايشان را به خاك هلاك مىسپرد . از هيجان قوت غضبى يكى را از خانه زين برداشته ، چنان بر زمين مىزدند كه مشت خاكش غبار راه عدم مىگرديد و دگر را دست به كمر زده ، نوعى تنگ به بغل مىگرفتند كه طاير روحش جاى قرار نيافته همان دم