ز زخم بلارك كه او جان سپرد * قضا آمد و حلق باهو فشرد
چو ديد آن ستيزندهء شعلهخو * كه آورد اجل سوى بسواس رو
سيه شد به چشمش زمان و زمين * برو گشت ظلمتكده ، دشت كين
درافتاد آتش به جان پليد * ز هر بيخ مو شعلهاى سركشيد
ز دود دلش گشت رخ قيرگون * روان شد ز دو ديده دو رود خون
به جمعى كه بودند همراه او * چنين گفت آن كافر زشتخو
كه لبريز گرديد پيمانهام * پى بادهء مرگ ديوانهام
مرا پيش نانا ز شرمندگى * نمانده دگر طاقت زندگى
ندارد به دل بخت واژون من * تمنّاى ديگر بجز خون من
به اين قوم كوشش كنم آنقدر * كه يا سر دهم يا كنم بار سر
فرود آمد از فيل ، آن كوهتن * طلب كرد كوهى دگر گامزن
نشست از بر زين چنان باشكوه * كه فيل زرهپوش بالاى كوه
سپه راند آن كافر كينهكيش * ز جايى كه بود او بيامد به پيش
به نيروى بازوى خود در گمان * درآمد به ميدان تبختركنان
به ديدار چون ديو بىزينهار * دو بازو بهسان دو شاخ چنار
به حدت چو آتش ، به شدت چو سنگ * به جرأت هزبر و به خصلت پلنگ
به خود غره چون خودپسندان مست * كمانى به بازو و رمحى بهدست
نشسته به زين چون به كوه اژدها * سنان چون دم اژدها فتنهزا
درآمد چو نزديك شه با غريو * زمين شد پر از دد ، هوا پر ز ديو
بعد از انصرام كار بسواس ، باهو - كه در امور سرى و سرلشكرى شاخصتر از او بود - با جمعى از سرداران نامآور و سپاهيان شجاع و دلاور به ميدان مصاف ايستاده ، جنگ مىكرد ؛ از سنوح اين سانحه مضطر و سراسيمه شده و دست حسرت و افسوس بر مغز سر زده ، غرق لجهء غم و اندوه گشت و بعد از ساعتى به هوش آمده بر اسب سوار شده با تمامى فوج - كه در آن وقت همراه داشت - پيشآمده نوعى به ايقاظ نيران قتال پرداخت كه جنگآوران جسارتمنش را باعث حيرت و مبارزان جلادتكيش را موجب عبرت گرديد . از سرمستى بادهء ديوانگى چون فيل مست عربدهكنان و خاك ادبار بر فرق خودافگنان ، قدم پيش مىنهاد و هرچند غازيان تهمتنتوان و بهادران نصرتنشان به