است - از پول سياه و نعلپاره و پيكان تير و خارهاى آهنين پر كرده از براى روز چنين مهيا داشتند ، پيش آورده متواتر و متوالى سر مىدادند و از دهان آن ثعابين آتشين ، هر پيكان شعلهرنگ كه مىجست ، مثل شرر كه از آتشخانهء قدر سركشد ، در حلقهء چشم زره و مانند آتشپارهء دودمان قهر ، در پهلوى جوشن مىنشست و خار به نار افروخته كه از درونهء آن افاعى دوزخ بواطن سرمىكشيد ، چون رمح شهاب ثاقب از چل قد هفتاد تو در گذشته به مغز جان مىرسيد و نعلپارهء آتش گرفته به سر هركس فرود مىآمد ، كار شمشير برق مىنمود و پول سياه - كه به رنگ گل آتش درآمده بود - به هرجا مىافتاد ، صيرفى قضا نقد جان در عوضش مىربود . ابر تيره از دود [ بر ] سرتاسر آن ميدان محشر نمود ، سايبان ظلمت كشيده و باران صاعقه و برق ژاله با افراطى كه در فصل بهار از ابر مدرار ببارد ، على الاتصال مىباريد و موجخيز طوفان بلا بر خط هستى جهان ، آتش فنا مىكشيد . عملهء توپخانهء سركار گردونمدار نيز آتشدستى به كار برده ، به انداختن توپهاى رعدآوا ، كوه انبوه اشقيا را متزلزل مىساختند و به بارش گلولههاى خاراشكن ، رخنه در بناى ثبات و استقرار آنها مىانداختند .
ز غرّيدن توپها از دو صف * شده شور محشر به پا هر طرف
چه گويم از آن توپهاى گران * كز آن سرمه شد كوه را استخوان
ز گلّه سر و دست بر باد رفت * به آن سرزمين هركه افتاد ، رفت
ز هر جانب از صدمهء توپها * پريدى بسى عضوها در هوا
چنان خاك را طبع شد آتشى * كه كردى هوا از زمين سركشى
ز دود آسمان چون شب تار بود * هوا باركش ، ابر سربار بود
به دنبال هم عضو عضوى جدا * چو مرغان فرود آمدى از هوا
ز آواز توپ صف غازيان * همىگشت كر ، گوش كرّوبيان
به ميدان چو كوهى نمودار بود * دهانش در آن كوه چون غار بود
ز بالاى آن ديدهبان بىگزاف * نمودى چو سيمرغ بر كوه قاف
زمانى كه گوله از آن پر شكوه * چو خورشيد سرمىكشيدى ز كوه
صف كافران سيهروزگار * چو خفاش مىكرد هر سو فرار
زدى سايهاش غوطه زانسان به سنگ * كه گويى به دريا فروشد نهنگ
پى كينهخواهى به دشت وغا * دهن باز مىكرد چون اژدها