تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 460

مساهمون:

ص٤٦٠
است - از پول سياه و نعل‌پاره و پيكان تير و خارهاى آهنين پر كرده از براى روز چنين مهيا داشتند ، پيش آورده متواتر و متوالى سر مىدادند و از دهان آن ثعابين آتشين ، هر پيكان شعله‌رنگ كه مىجست ، مثل شرر كه از آتش‌خانهء قدر سركشد ، در حلقهء چشم زره و مانند آتشپارهء دودمان قهر ، در پهلوى جوشن مىنشست و خار به نار افروخته كه از درونهء آن افاعى دوزخ بواطن سرمىكشيد ، چون رمح شهاب ثاقب از چل قد هفتاد تو در گذشته به مغز جان مىرسيد و نعل‌پارهء آتش گرفته به سر هركس فرود مىآمد ، كار شمشير برق مىنمود و پول سياه - كه به رنگ گل آتش درآمده بود - به هرجا مىافتاد ، صيرفى قضا نقد جان در عوضش مىربود . ابر تيره از دود [ بر ] سرتاسر آن ميدان محشر نمود ، سايبان ظلمت كشيده و باران صاعقه و برق ژاله با افراطى كه در فصل بهار از ابر مدرار ببارد ، على الاتصال مىباريد و موج‌خيز طوفان بلا بر خط هستى جهان ، آتش فنا مىكشيد . عملهء توپخانهء سركار گردون‌مدار نيز آتش‌دستى به كار برده ، به انداختن توپهاى رعدآوا ، كوه انبوه اشقيا را متزلزل مىساختند و به بارش گلوله‌هاى خاراشكن ، رخنه در بناى ثبات و استقرار آنها مىانداختند .
ز غرّيدن توپها از دو صف * شده شور محشر به پا هر طرف چه گويم از آن توپهاى گران * كز آن سرمه شد كوه را استخوان ز گلّه سر و دست بر باد رفت * به آن سرزمين هركه افتاد ، رفت ز هر جانب از صدمهء توپ‌ها * پريدى بسى عضوها در هوا چنان خاك را طبع شد آتشى * كه كردى هوا از زمين سركشى ز دود آسمان چون شب تار بود * هوا باركش ، ابر سربار بود به دنبال هم عضو عضوى جدا * چو مرغان فرود آمدى از هوا ز آواز توپ صف غازيان * همىگشت كر ، گوش كرّوبيان به ميدان چو كوهى نمودار بود * دهانش در آن كوه چون غار بود ز بالاى آن ديده‌بان بىگزاف * نمودى چو سيمرغ بر كوه قاف زمانى كه گوله از آن پر شكوه * چو خورشيد سرمىكشيدى ز كوه صف كافران سيه‌روزگار * چو خفاش مىكرد هر سو فرار زدى سايه‌اش غوطه زان‌سان به سنگ * كه گويى به دريا فروشد نهنگ پى كينه‌خواهى به دشت وغا * دهن باز مىكرد چون اژدها