فرمود و راه آمدوشد قوافل و تجار و متردّدين شاه جهانآباد بالكليه بر روى مخالفين شقاوتبنياد مسدود نمود .
قلت آذوقه در ميان آن جماعت به حدى انجاميد كه هنگام روز قرص خورشيد را گردهء نان گرم تصور كرده ، كبابوار به آتش بىقرارى مىسوختند و زمان شب به طمع دانه ، رو به آسمان نموده نظر به خوشهء پروين مىدوختند و به جاى مأكول ، غير از جراحات سيوف و سنان مسلول غازيان فيروزىشمول ، چيزى نصيب خوان قسمت آن گروه مخذول نبود و جز گلولهء توپ و تفنگ ، گرهء آرزوى قوت از دل آن فرقهء بىنام و ننگ نمىگشود و لهذا باهوى فتنهجو - كه غول بيابان ضلالت و غراب البين وادى جهالت بود - خود را در تنگناى زبونى ديده و سركردگان همراهى خود را طلبيده ، بسط بساط مشورت نموده گفت كه راه ورود آذوقه از چهار طرف مسدود و سرمايهء استقامت بالكليه مفقود گشته ، اگر چند روز ديگر توقف در اين مقر واقع شود ، حال به نهايت صعوبت و اختلال مىكشد و مردم از فقدان قوت ، بىجنگ روانهء ملك عدم مىشوند . صلاح آن است كه سنگر پانىپت را گذاشته ، به مقابلهء موكب ظفرموكب پردازيم و طرح جنگ بهطور فرنگ بيندازيم . اگر كارى از پيش برديم ، به جايى كه اردوى ظفرشمول شرف نزول دارد ، فرود آييم ، و الّا لشكر خود را به ترتيبى كه قرار دادهايم ، مرتب داشته و به خوددارى پرداخته ، با بنه و بار ، روانهء سمت شاه جهانآباد شويم كه در آنجا غله و علف فروان و تدارك ضيق احوال آسان خواهد شد .
ز كارآگاهان جست تدبير كار * كه اى شيرمردان مردمشكار !
فلك ترك مهر و وفا كرده است * عدوى عجب رو به ما كرده است
در اين حيطه بودن ملال من است * همانا كه سنگر و بال من است
بود مرد را تيغ و باز و حصار * گر آهن بود حصن ، نايد به كار
ز سنگر شود كار بر مرد تنگ * كه در كوچه جنگ است و بازار جنگ
فلك دارد از نام آن مرد ننگ * كه باشد گريزان ز ميدان جنگ
ندانم كه در پرده تقدير چيست * شما را در اين كار تدبير چيست
چو فردا كشد تيغ كين آفتاب * به اين عزم آريم پا در ركاب
ببينيم تا بخت همراه كيست * هماى سعادت هواخواه كيست
حضار مجلس نكبتآثار ، همگى بر رأى او متفق و به اين مشوره و صوابديد مستوثق