باشد .
اعلى حضرت قدرقدرت بعد از اصغاى اين پيغامهاى لاينبغى ، حافظ رحمت خان بريجى را همراه كنوجى مذكور كرده جواب سراپاصواب فرمودند كه نادر شاه در آن وقت مختار بود ، هرچه راى او اقتضا كرد به عمل آورد . نواب همايون ما تابع و مقلد كسى نيستيم و هندوستان را به ضرب شمشير مسخر فرمودهايم . شما را اگر ابواب اطاعت گشودن و از آسيب افواج اسلام محفوظ بودن منظور است ، از صوبجات اين طرف درياى نربد را كه به تغلب در تحت خود گرفتهايد ، دست تصرف كوتاه سازيد و به وطن اصلى خود قانع بوده ، من بعد پاى جسارت و طغيان به ملك هندوستان نگذاريد . ما دانيم و ملك ما . شما كيستيد كه دم از [ تقسيم ] زنيد و حرف از تشخيص ملك و تعيين حدود به ميان آورده پا از گليم حد خود بيرون كشيد ؟ « مور همان به كه نباشد پرش ! » بسواس و باهو و غيره سركردگان مرهته ، مغرور به جمعيت موفور بوده ، كلمات هدايتسمات را آويزهء گوش هوش ننموده ، لب به سخنان نابايسته كه آخر موجب و بال و نكال آنها شد گشودند . حافظ رحمت خان مراجعت نموده ، ملحق به اردوى ظفرنشان گرديده آنچه شنيده بود ، اجوبهء فرقهء طاغيه به مسامع قدسىمجامع رسانيد . چون در اجل موعود آن جماعهء نابود ، تأخير به تقدير رب المعبود مقدر بود و رسم برسات - كه در هندوستان هنگام آرامش خنجر و صمصام در نيام منام است - در ميان آمده اقتضاى آن نمود كه در تنبيه آنها مكث و توقفى به عمل آمد ، جواب آن سيهبختان را حواله به زبان زبانهافروزى شمشير آتشدم داشته و از كول ، رايات نصرتآيات برافراشته به انوبشهر - كه جاى ييلاق موكب ظفرميثاق مقرر شده بود - متوجه گرديدند و ملازمان ركاب سعادتانتساب را به تدارك ايام توقف امر فرموده در ضلال آسودگى و آرام كشيدند .
در آن اوان ميمنتنشان ، شجاع الدوله به اتفاق نجيب الدوله وارد اردوى معلى گرديده شرف جبههسايى آستان فيضبنيان حاصل نموده به شمول انظار عواطف خديو كيهان ، گوى دولت به چوگان سعادت از همگنان ربوده و در آن چند روز كه آن موضوع دلافروز محل توقف موكب فيروز بود ، عمارات دلنشين و منازل نزهتآگين در شهر مزبور - كه واقع بر كنار درياى گنگ و در نقش و نگار نمودار نگارخانهء چين و ارژنگ است - از فرّ قدوم خاقان گردونحشم درجهء اعتلا بر ايوان كسرى و جم يافته ، حكايت از منطوق
« تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهارُ »
مىنمود و لطافت هوا و وسعت فضا ، هر لحظه درى از باغ نشاط بر