يكى دست از پاى زن برنداشت * يكى رفت و زن را به ياران گذاشت
يكى جام كوچكدلىها بهدست * سر زانوى پير زالى نشست
يكى در حشر شد به وصلت جرى * يكى كرده در پرده پرده درى
يكى دامن از پيش و پس برگرفت * به مردى كه برخورد از او زر گرفت
يكى با گدا گفت كجكول كو * يكى بر غنى بانگ زد پول كو
يكى آشتى كرد از بهر زر * دهد تا ز گنج نهفته خبر
يكى آفت جان مردان شده * به يكبارگى روىگردان شده
ز مردم يكى مال برد و گذشت * يكى در زد و بست و مشغول گشت
يكى رفت و از مرد مايه گرفت * يكى آمد و جفت خايه گرفت
يكى بهر اسبان شده دربدر * به سوراخ موشان درآورده سر
يكى خر ستاند از كف خرفروش * يكى برد پالان خر را به دوش
فتاد از زد و برد فوج غيور * پدر از پسر ، مادر از دخت دور
زن و مرد هر سلسله دمبهدم * چو زنجير مىكرد شيون ز غم
ز بس بود پر آب چشم جهان * زمين گشت آئينهء آسمان
چنين شهر آباد در يك نظر * ز سيل سپه گشت زير و زبر
شد آن ملك ، همچشم ويرانهها * تهى گشت از مردمان خانهها
بر ارباب بصيرت و هوش و اصحاب حقيقتنيوش ، ظاهر و هويداست كه از به دو جلوس سعادتمأنوس خديو آفاقگير بر سرير خلافت مصير ، تا حالت تحرير همگى همت والانهمت و جملگى نيت حقطويت حضرت قدرقدرت ، مصروف تعمير بلاد اللّه و پرورش و ترفيه عباد اللّه و رعيتپرورى و عدالتگسترى و تنبيه و تأديب اهل جور و فساد و تخريب ارباب بغى و عناد مىباشد و به اقتضاى مرحمت جبلى اصلا مركوز و مرضى خاطر خيرت مظاهر آن حضرت نيست كه از فيل دمان بر مور ناتوان زورى و از ستمكاران بر ضعيفان جورى رسد و احدى از بنى نوع آدم و ساكنان اطراف و اكناف عالم مضرتى كشد و در اين عهد عدالتمهد كه به اهالى شاه جهانآباد چنين حادثه رو داد ، به حسب اتفاق و مقتضاى اراده و تقدير خالق انفس و آفاق ، به شامت كردار اهالى اين ديار كه به نحوست استقامت و استقرار قلعهدار در برابر چنين لشكر درياى ذخار ، اذيت و اضرار سكنهء اين ملك رسيد . اگر از اول قلعهدار ترك جنگ و جدال نموده و اهالى شهر به عنوان