قلعهدار و قلع مادهء كفار - كه چنين روز را از خداى دو جهان طالباند - در اثناى راه از سرداران خود جدا گرديده و از راه غلبهء طمع و آز بدون امر قضانمون خديو گردنفراز ، داخل شهر شده يورش به قلعه برده و از چهار طرف در ميان قلعه ريخته ، درب قلعه را مفتوح ساخته به تاختوتاز و اسر و نهب و غارت دست دراز كردند .
خبر شد به افواج نصرتشعار * در آن دم كه جنكو نموده فرار
كه فوجى از آن كافر روسياه * درآمد به شهر و گرفته پناه
همه گشته با شهريان هماطاق * كه با جملگى داشتند اتفاق
اگرچه ندارند جوش و خروش * خزيدند ترسان به سوراخ موش
ولى رخنهء كار را طالباند * سوى فتنهسازى بسى راغباند
بود بس كه از ضعف ايمان مدام * هواخواه اين كافران خاص و عام
به دهلى اگر اينچنين جا كنند * مبادا كه در شهر بلوا كنند
به موقع در اين قطعه آمد به ياد * مرا نكتهء سعدى پاكزاد
« سرچشمه بايد گرفتن به بيل * چو پر شد ، نشايد گذشتن به پيل »
پى چاره ناچار مردان كار * دويدند در شهر بىاختيار
به خونريزى مشركان جحود * درآمد ز هر كوچه كردند زود
به جايى كه سيلاب داخل شود * چه امكان كه ديوار حايل شود
لواى زد و گير افراختند * پس آنگه به تاراج پرداختند
ز تاراج قصرى كه پامال شد * ز افغان پر و خالى از مال شد
چون مسلمين به سبب تراشيدن ريش و مشابهت به كفار بدكيش ، از مشركين ممتاز نمىشدند ، در اين فتنه و آشوب پامال صدمات غازيان دشمنكوب گشته ، هركس كه اسلامش به شهادت تقرير كلمهء شهادت به ثبوت پيوست ، از اين مهلكه سالم جست و هركس از كمال سراسيمگى و دلباختگى ، زبانش از اظهار كلمهء اسلام لال گشته بود ، طرفى از حيات نبست . القصه در اين هنگامهء قيامت علامه به هريك از مؤمن و موحّد و مشرك و ملحد ، خسارت مالى و جانى رسيد و نيك و بد و حرّ و عبد آماج ناوك نهب و تاراج گرديده مذلت قتل و اسر كشيد .
چو سلطان گشايد در كارزار * به جرم يكى ، كشته گردد هزار
چو در پنبه افتد ز آتش شرر * سلامت نه زان خشك ماند نه تر