تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
چو ريزد تگرگ ابر دريانثار * نه گل يابد از وى رهايى نه خار چو باد خزان آورد تركتاز * نداند نهال گل از بيد باز چه مسلم چه كافر به آئين خويش * تراشيده بودند از بس كه ريش مسلمان و كافر در آن گيرودار * نمودند هم‌خانگى اختيار دليران در آن داورى روز كين * نكردند چون فرق از كفر و دين بد و نيك گرديد از هر طرف * در آن وقت تير بلا را هدف ز بس مرده افتاد بيرون ز حد * شد آن كوچه‌هاى گشاده لحد ز ويران درويش تا قصر شاه * شد از سيل تاراج يكسر تباه به دامن يكى برد زر بىشمار * يكى پر گهر كرده جيب و كنار يكى بقچهء شال زير بغل * يكى بار گردن نموده حلل يكى چنگ بر زر زد و مشت بست * يكى نقره‌آلات بر پشت بست يك از جام دريوزه شد كامياب * يكى قرص زر يافت چون آفتاب يكى معجر از فرق زن‌ها ربود * از آن بهر سر سايه چادر نمود ز كجكول دريوزه تا جام زر * ببردند مردان تاراج‌گر به منعم ، نه زربفت و نه كيش ماند * نه صد پاره خرقه به درويش ماند ببردند بود آنچه كاريش نام * شكستند جنس سفالين تمام گرفتند در خانه‌ها هرچه بود * ز پروردنىهاى چرخ كبود شد ابرى در آن بوستان ژاله‌بار * كه نى گل در آن ماند سالم نه خار چنان آتش فتنه گرديد تيز * كه گفتى در آن شهر شد رستخيز به‌دست جوانان در آن داروگير * بسى گشت از خوبرويان اسير يكى بازوى سخت‌جانى گشاد * به پاى نگارى سلاسل نهاد يكى ريسمانى گرفته به‌دست * چو گلدسته دست حنا بسته بست يكى كام دل را ز دختر گرفت * يكى در بر خويش مادر گرفت گرفته پسر را يكى در كنار * يكى با پسر گشت مشغول كار يكى با برادر شده هم‌نشين * به خواهر يكى گشت خلوت‌گزين زنى را كشيده يكى زير ران * شده از پسش ديگرى پشت‌بان يكى راضى از زن به زيور شده * پس آنگاه جوياى شوهر شده