چو ريزد تگرگ ابر دريانثار * نه گل يابد از وى رهايى نه خار
چو باد خزان آورد تركتاز * نداند نهال گل از بيد باز
چه مسلم چه كافر به آئين خويش * تراشيده بودند از بس كه ريش
مسلمان و كافر در آن گيرودار * نمودند همخانگى اختيار
دليران در آن داورى روز كين * نكردند چون فرق از كفر و دين
بد و نيك گرديد از هر طرف * در آن وقت تير بلا را هدف
ز بس مرده افتاد بيرون ز حد * شد آن كوچههاى گشاده لحد
ز ويران درويش تا قصر شاه * شد از سيل تاراج يكسر تباه
به دامن يكى برد زر بىشمار * يكى پر گهر كرده جيب و كنار
يكى بقچهء شال زير بغل * يكى بار گردن نموده حلل
يكى چنگ بر زر زد و مشت بست * يكى نقرهآلات بر پشت بست
يك از جام دريوزه شد كامياب * يكى قرص زر يافت چون آفتاب
يكى معجر از فرق زنها ربود * از آن بهر سر سايه چادر نمود
ز كجكول دريوزه تا جام زر * ببردند مردان تاراجگر
به منعم ، نه زربفت و نه كيش ماند * نه صد پاره خرقه به درويش ماند
ببردند بود آنچه كاريش نام * شكستند جنس سفالين تمام
گرفتند در خانهها هرچه بود * ز پروردنىهاى چرخ كبود
شد ابرى در آن بوستان ژالهبار * كه نى گل در آن ماند سالم نه خار
چنان آتش فتنه گرديد تيز * كه گفتى در آن شهر شد رستخيز
بهدست جوانان در آن داروگير * بسى گشت از خوبرويان اسير
يكى بازوى سختجانى گشاد * به پاى نگارى سلاسل نهاد
يكى ريسمانى گرفته بهدست * چو گلدسته دست حنا بسته بست
يكى كام دل را ز دختر گرفت * يكى در بر خويش مادر گرفت
گرفته پسر را يكى در كنار * يكى با پسر گشت مشغول كار
يكى با برادر شده همنشين * به خواهر يكى گشت خلوتگزين
زنى را كشيده يكى زير ران * شده از پسش ديگرى پشتبان
يكى راضى از زن به زيور شده * پس آنگاه جوياى شوهر شده
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 421
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٤٢١