گيتىستانى ، از براى تنبيه اعداى تيرهايام ، سوار توسن تيزگام شده ، اعلام نصرتفرجام به تجمل تمام و تزك مالاكلام برافراشت و قراولان جلادتنشان را به قصد تحقيق احوال مخالفين تعيين فرموده و خود در اثناى راه در سايهء درختى - كه سر به فلك الافلاك كشيده و هر دست شاخش پنجهء خورشيد تابان را تابيده بود - آرميدند :
ز لونى به سوى جمن شهريار * روان گشت مانند ابر بهار
چو جبريل در سدره پاى درخت * باستاد آن مالك تاج و تخت
به يمن قدومش شده آن شجر * به عالم چو طوبى به خوبى ثمر
ز سر سبزى طالع دينپناه * سرش سود بر فرق خورشيد و ماه
نجيب خان با خوانين روهيله به اتفاق صمد خان به حضور آمده ، داوطلب عبور گرديده ، استجازه از خدمت اشرف اعلى نمودند كه از دريا گذشته معابر را متصرف شده ، بر قشون مرهته - كه آن روى آب به اظهار جلادت و خودنمايى مستعد نبرد و كارزار و مهياى رزم و پيكار نشسته ، كمر استقامت بسته و به آوازهاى توپ و تفنگ مروحهجنبان آتش جنگ گشته ، بهادران با نام و ننگ را به غيرت مىآورند - ريخته سزاى خيرهچشمى و تيرهبختى در كنار جزاى پاداش اعمال ايشان گذاريم و دمار از روزگار كفار بدكردار برآريم . حضرت اعلى به مقتضاى عقل مآلانديش حكم فرمودند كه جمعى از لشكر جلادتكيش ، برابر معابر شهر سياهى داده آن گمراهان را به جانب خود متوجه سازند و جمعى از سركردگان قشون ظفرمقرون از سمت شاه دره خود را نمودار ساخته دشمن را بهطرف خود مشغول نمايند و از هر جانب رو به جنگ آورده ، آن گروه نكبتپژوه را هدف ناوك و خدنگ و آماجگاه گلوله توپ و تفنگ گردانند . خوانين فدويتآئين عساكر نصرتقرين ، حسب الحكم سرور روى زمين ، با مردم همراهى و تابين روانه شده ، به اماكنى كه تعيين گرديده بودند ، قرار ورزيده پا به دامن ثبات كشيدند . حضرت اعلى ، نجيب خان و صمد خان را - كه داوطلب گشته بودند - نزديك ركاب سعادتانتساب طلبيده مرخص فرمودند كه از معبر برارى از آب گذشته و آن طرف دريا رفته سنگر بسته لنگر اقامت اندازند و هر وقت كه از حضور ايما رود ، به كمك پردازند .
نجيب و صمد خان را پيش خواند * ز ياقوت لب ، لعل و گوهر فشاند
بفرمود آهنگ دريا كنيد * شتابان گذر ز آب جمنا كنيد
ببنديد سنگر به درياكنار * چو كشتى كه گيرد ز لنگر قرار