نگردد چرا لعل خارا حجر * كه خورشيد افگند آنجا نظر
القصه ، امر همايون به نفاذ مقرون شد كه گل محمد خان امين الملك و شاه ولى خان وزير با فوجى از عساكر نصرتپژوه و بهادران انجمشكوه ، از سمت قبله بر سر سنگر شاهمردان يورش برده ، طايفهء بلوچ را به نيروى بازوى شهامت و مردانگى اخراج و مستأصل سازند و از طرف شرقى شاهمردان ، عاليجاه برخوردار با خوانين و توابين تحت او به كمك وزير و امين الملك رفته و ملحق به آنها گشته ، به قلع آن جمع واجب القمع پردازند و با وجود اينكه كوه شاهمردان را تفنگچيان قدرانداز چابكدست آن گروه انبوه باطلپژوه گرفته بودند و بهادران را بلادريغ و بىدرنگ هدف گلولهء تير و تفنگ مىنمودند ، خوانين عبوديتآئين از فرمان خليفهء زمان و زمين ، ابا و استنكاف ننموده دامن مردى و شجاعت بر كمر همت استوار ساختند و مقيّد به تير و تفنگ و تيغ و سنگ آن جماعت بىنام و ننگ نشده ، با دليران عرضهء جلادت و نامآورى كه هريك پلنگ قلهء جنگجويى و دلاورى بودند ، آهنگ صعود كرده به قتال و جدال پرداختند ،
چو سوى جبل كرد لشكر عروج ، * نمودند شليك قوم بلوچ
دو لشكر فكندند برهم تفنگ * ز نو گرم گرديد بازار جنگ « 1 »
چنان گشت نيران پيكار تيز * كه شد آسمان بر زمين شعلهريز
چو باران فصل بهار از هوا * فروريخت گلّه به دشت وغا
گروه مخالف در اين كارزار * فشردند پاى ثبات و قرار
نمودند از راه سرگشتگى * به ميدان جنگ و جدل خيرگى
چو ديدند آن خيرگى غازيان * نمودند غرّش چو شير ژيان
ز قهر و غضب تيغها آختند * به سرعت سوى دشمنان تاختند
نكردند پروا ز شمشير و تير * ز مردانگى و شجاعت دلير
جلوريز رفتند نزديكشان * فتادند در هم چو ببر دمان
به خونريزى هم نمودند عزم * سيه گشت از گرد ، ميدان رزم
اگر رستم اين جنگ ديدى به خواب * شدى زهرهاش بىشك از بيم آب
گر اين رزم مىديد اسفنديار * نمىكرد خود را ز شرم آشكار
هامش
( 1 ) . پس از اين بيت به اندازهء يك صفحه براى تصوير ، سفيد گذاشته شده است .