همى رفت زنبورك و توپ پيش * دل خصم از خوف گرديد ريش
القصه به تاريخ روز پنجشنبه نهم ماه محرم ، نيمفرسخى قلعهء قلات مقر رايات عاليات گشته ، قباب بارگاه عزّ و جاه به ذروهء مهر و ماه رسيد و ساحت آن ولايت از ميامن موكب سراسر سعادت ، رشكافزاى عرصهء جنان گرديد . چون روز ديگر پادشاه انجم خورشيد سپاه به قصد جهانگشايى بر ادهم تندرفتار فلك سوار شده تيغ لعلفام از نيام انتقام بركشيد . خاقان مويد كامكار نيز به عزم رزم و پيكار بر اشهب گيتىنورد نصرت سوار گشته و لشكر ظفرنصيب نيز در كمال آرايش و زيب ، به ضابطه و ترتيب سواره و پياده ، مستعد حرب و جدال و آمادهء رزم و قتال گرديده ، در ركاب سعادتتوأمان متوجه عرصهء ميدان شدند .
شه درّ درّان نيكوصفات * چو آمد به نزديك شهر قلات
بفرمود تا لشكر فتحكيش * ببندند صفها به دستور خويش
حسب الفرمان واجب الاذعان بارو خان عملهباشى سركار وسعتمدار كه آراستن صفوف سپاه فيروزىشعار متعلق به اوست ، غازيان عظام و بهادران شجاعتفرجام را دسته به دسته در جا و مقامى كه از حضور فيض گنجور معيّن و مأمور شده بود ، واداشته در ليلبندى و صفآرايى اهتمام تام و تمام به ظهور رسانيد .
همه شيرمردان بهرامقهر * مسلّح به ميدان نزديك شهر
ستاده كشيدند صف ، جابهجا * گرفتند در كف همه تيغها
به نوك سنان و به ضرب خدنگ * ربودند از روى خورشيد ، رنگ
چون در سمت شمالى قلعهء قلات ، دو ميدان اسب از شهر فاصله ، تپهء كوهى بود و در ما بين آن كوه تا به دروازهء قلات ميدان مسطح هموار داشت ، بنابر آن خاقان سپهر اورنگ به عنوان سير و ملاحظهء مكان جنگ ، ابلق تيزگام را به سمت كوه خوشخرام و سبكعنان فرموده مانند آفتاب عالمتاب كه از طارم چهارم برآيد ، بر فراز كوه برآمده از فرّ وجود سعادتپژوه ، آن كوه را البرزشكوه ساختند .
برآمد شهنشاه گردونشكوه * چو خورشيد انور به بالاى كوه
به نظارهء آن حصار بلند * عنانتاب شد خسرو ارجمند
شد آن سنگلاخ صلابتسرشت * ز يمن قدومش چو قصر بهشت
نصير كه بنابر تحصّن و قلعهدارى گذاشته و اطراف قلعه و سرهاى كوه نزديك شهر را