روز ديگر كه خورشيد عالمافروز از مشرق سعادت دميد و از بوارق تيغ صبح ، عرصهء آفاق روشن و منور گرديد ، سپاه ظفرپناه كه هريك شان در معركهء شهامت و مردانگى رستمى بودند و در دمى عالمى زير و زبر مىنمودند ، همه چون جوهر شمع در آهن نشسته و سوار مركبان بادپيماى گشته به عرضگاه درآمدند .
سراسر دليران رستمنبرد * شدند از سر شوق صحرانورد
نمودند حركت ز جا آن گروه * كشيدند صف جمله مانند كوه
همه تيپها صف به صف بسته شد * ز سمّ ستوران زمين خسته شد
خاقان عدو بند كشورگشا و قاآن اقبالمند خورشيدلوا نيز پاى مبارك فلكفرسا به حلقهء چشم ركاب آشنا ساخته متوجه عرضگاه لشكر فيروزىاثر گرديدند و مانند آفتاب عالمتاب ، پرتو فيض و التفات بر خاص و عام آن سپاه ظفرفرجام افكنده ساحت هامون را از يمن مقدم همايون زيب و زينت از حد افزون بخشيدند .
در آن صبح سلطان مالكرقاب * برون آمد از خيمه چون آفتاب
به رخش سعادت شد آنگه سوار * چو خورشيد بر طارم زرنگار
خديو بىهمال و خسرو عدومال ، به هزاران جاه و جلال ، متوجه عرضگاه سپاه اقبال گرديد . عرض آحاد و افراد تمام افواج بحرامواج ديده به آراستن صفوف پرداختند و موافق ضابطه به قانونى كه در اكثر معارك داشتند ، جيوش نصرت را فوجفوج و تيپتيپ قرار داده و هر دسته را به سردار شهامت آثارى داده و خلف و قدام و يمن و يسار آراسته ، آن گروه نصرتنمود را به فرّ وجود ميمنتآمود قوى و محكم ساختند .
بياراست شاهنشه كامكار * ز مردان جنگى يمين و يسار
بفرمود از شوكت خسروى * چو قلب و جناح سپه را قوى
پس آنگه به مردان دشت نبرد * بفرمود رو و چنين امر كرد
كه باشند آمادهء گير و دار * برآرند از قوم اعدا دمار
شهنگخانه و توپخانه تمام * رود پيش پيش جنود عظام
چون اين حكم شد از شه كامران * همان نوع كردند فرمانبران
از آن بعد شاه خجستهصفات * برافراخت رايت به سوى قلات
علمهاى زرّين گوهرنگار * چو رخسار خوبان شده آشكار
بناليد ناى و بغرّيد كوس * شد از گرد ، روى هوا آبنوس