نمودند كه اهالى حرم محترم و نواميس خوانين عقيدتتوأم را با بنه و احمال و اثقال مردم اردوى كيهانپو ، به سبيل استعجال روانهء دار السلطنهء كابل سازند و خود به نفس نفيس با قشونهاى جريدهء جرّار در ولايت مزبور استقامت نموده ، به استيصال اعادى خذلانمآل پردازند . خان جان خان مزبور كه مدتها به حكومت و سردارى آنجا مأمور و واقف راه رسم ولايت مزبور بود و بلديت تام تمام داشت ، به سبب قلّت سپاه پادشاهى و كثرت آن سرگشتگان تيه شقاوت و گمراهى ، مصلحت در توقف پادشاه بهرامصولت ندانسته به اتفاق ساير امرا و اركان دولت در خدمت فلكرفعت رفته بدينسان معروض داشت . نظم :
كه اى پادشاه فلكمنزلت * سر سركشان باد خاك رهت
در اين وقت گردنكشان بالتمام * به پيكار ما كردهاند ازدحام
گروهى ز كفّار نصرتشعار * كه اعدادشان هست سيصد هزار
به هنگامهجويى كمر بستهاند * به ملهار و آدينه پيوستهاند
قشونى كه بالفعل همراه ماست * كجا در خور كثرت اشقياست
نداريم اينجا سپاه گران * كه گردد حريف دغلپيشگان
همان به كه فسخ عزيمت كنى * به سرعت ز لاهور حركت كنى
به سوى پيشاور فرازى علم * در آنجا كنى جمع خيل و حشم
پس آنگه به اقبال و فتح و ظفر * شوى با سپاه قيامتاثر
به فرّ شهى عازم اين ديار * ز كفار سركش برآرى دمار
بكوبى سر باغيان ضلال * دهى مفسد ملك را گوشمال
پادشاه مصلحتسنج عذرنيوش و شهريار سخنرس تائيد جيوش ، به اقتضاى خرد راهنما به صوابديد خان جان خان و بقيهء امرا عمل فرموده به تهيهء اسباب كوچ پرداختند و به پيشخانهكشان پيشخانهء جاه و جلال ، حكم به افراختن سرادقات اقبال نموده ، غازيان مويد و منصور را از بلدهء لاهور به خارج شهر مأمور ساختند و امراى دولتخواه و خوانين كارآگاه را به حضور فيض گنجور طلبيده و به دستور معهود بناى تيپبندى و صفآرائى گذاشتند و ميمنه و ميسره و قلب و جناح سپاه احتياطا آراسته و حراست هر طرف از اطراف لشكر را به يكى از امرا واگذاشته ، مير هزار خان الكوزيى را به چنداولى سپاه ظفرمقرون و محافظت عقب اردوى همايون گماشتند و در اسعد ساعات