واردين و جمعى ديگر از خوانين و گروهى از سركردگان ، عازم ملك شبرغان و جازم استيصال باغيان گرديد و با اعوان و انصار ، طى شوارع و طرق نموده قريب مسكن فرق عاصيان رسيد . ايزباسر نيز به ارادهء ستيز و آويز يسال بسته و صف آراسته و از قلعهء شبرغان برآمده ، گردن خيرگى افراخته و آتشافروز هنگامهء جدال گشته به مروحهجنبانى بىاعتدالى و دامنافشانى بدسگالى پرداخت و دليرانه به ميدان رزم و هيجا تاخت . سپاه طرفين تيغ جرأت و جلادت از نيام كينهورزى كشيدند و آستين كارگزارى برماليدند .
تفنگ برقآهنگ بر سر شورانگيزى آمده هنگامهء قيامت انگيخت و رعد را از رشك بلند صدايى سرمه در گلو ريخت . در اين حيص و بيص از قضاياى فلك دورنگ ، در عين گرمى هنگامهء پيكار و جنگ ، گلوله تفنگ بىدرنگ بر پهلوى ولى محمد خان جوانشير - كه پيشآهنگ لشكريان با نام و ننگ بود - خورد و قضاى الهى عجب سانحهاى بر روى كار آورد ! پيداست كه در مقدرات خدايى تغيير و تبديل را راه و خرد والافطرتان صاحب تدبير از كم و كيف آن خبير و آگاه نيست .
فرد :
اگر محول حال جهانيان نه قضاست * چرا مجارى احوال بر خلاف رضاست ؟
تدبير مدبّران روشنضمير در پيش شمشير تقدير ، سپر و دانش رسايى بلندخيالان هرچند بلندپروازى كند با خدنگ كماندار قدر قدر نمىتواند شد .
بلى ، قضاست به هر نيك و بد عنانكش خلق * به عيش ناخوش و خوش گر رضا دهيم سزاست
بنابر وقوع اين واقعه ، طومار جنگ مطوى و كار نبرد ناساخته و ملتوى ماند .
ولى محمد خان يك شبانهروز انفاس معدودهء زندگى شمرده به ملك جاودانه روانه شد و سردار نظر به صلاح وقت ، دست از جنگ بازداشته و انصرام آن بر وقت مقدر و صدور امر مجدد از حضور نايب نبيل خداى صمد موقوف گذاشته ، به بلخ مراجعت نمود و حاجى خان - كه به عزيمت كمك احد الطرفين كه تعيين آن نامشخص مانده از موطن خود روان گشته بود - به جانب ميمنه مسكن خود رجع القهقرى برگزيد . در خلال اين حال فيما بين سركردههاى تركستان - كه رفيق نواب خان بودند - مثل عطاء اللّه خان سپهسالار و اللّه نظر خان اتاليق آن ديار ، سوء المزاج به هم رسيد و صدور و قلوب ، غبارآلود نقار گرديد و همگى جماعه مرقومة الصدر مريض مرض ذات الصدر گشته ، طريق مهاجرت و سبيل