تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
مسرت به مردم چنان داد دست * كه زان شهر بازار غم برشكست

در بيان عزل حاجى جهان فوفلزيى از خدمت مدرسى شاه تائيد سپاه تيمور شاه و سرافراز شدن ملّا فيض اللّه خان برادر قاضى ادريس خان پيش‌نماز به معلمى آن خديو والاجاه

در اين اوان ميمنت‌نشان و زمان سعادت‌توأمان ، نقاوهء خاندان شرافت و سعادت و سلالهء دودمان بزرگى و نجابت ، قطب فلك شريعت و پرهيزكارى ، محور سپهر فضيلت و دين‌دارى ، منظور انظار ظفر شاهنشاهى ، مقرّب پايهء سرير خلافت و ظل اللّهى ، ملّا فيض اللّه خان دولت‌شاهى برادر ملّا ادريس خان قاضى معسكر ظفردستگاه ، از عزل حاجى جهان به تعليم و تدريس خديو سكندرمرتبت داراحشمت انجم‌سپاه ، اعنى شاه والاجاه تيمور شاه ، رتبهء تفوق و برترى و درجهء مزيت و معتبرى يافت و انوار عاطفت شاهانه و اشعهء مرحمت ملوكانه بر ساحت احوال آن سرآمد فضلاى عالىمقدار تافت . سبب عزل حاجى جهان آن‌كه در آن ايام سعادت‌فرجام كه سلطنت ممالك موضوعهء هندوستان به آن شاه جم‌سپاه ثرياجناب سابق الالقاب ، مفوّض و مرجوع گشته آن قرهء باصرهء دولت مأمور به توقف دار السلطنه لاهور گرديد ، حاجى جهان فوفلزيى كه مرد پير و معمّر بود و در ظاهر متقى و ديندار و صالح و پرهيزكار مىنمود و به كعبهء معظمه و مدينهء مشرفه زاد هما اللّه شرفا نيز مشرف شده بود ، به رتبهء رفيع المرتبهء معلمى آن نوباوهء بوستان خلافت و ظل اللهى و دوحهء رياض حشمت و شاهنشاهى مفتخر و مباهى گشته ، سر افتخار و اقتدار به فلك دوار رسانيد . غرض اين‌كه بعد از چند مدت حاجى مزبور در ولايت لاهور به اقتضاى خواهش نفس اماره و وسوسه و تلبيس ابليس زيانكاره ، از دامن زهد و صلاح كه حبل المتين رستگارى و فلاح است دست برداشته ، با وصف شيخوخيت و پيرى ، با فاحشهء هرزه‌گرد و عشوه‌فروشى كه هم‌آغوش هزار بىسروپا و به كمال حسن صورى و جمال ظاهرى انگشت‌نما بود ، خفيه نرد معشوقيت و محبوبيت مىباخت ، تا اين‌كه اين خبر به انهاى جاسوسان ، معروض باريافتگان محفل خلد مشاكل خديو جهان و جهانيان ، تيمور شاه گشت و كيفيت واقعه كماكان در خدمت فلك رفعت آن حضرت به وضوح پيوست . حاجى مزبور نيز تفرس اين معنى كرده دريافت كه حركات شنيع نالايق او ، در مجلس قدس ، مذكور گرديده و مقدمهء عشق‌بازىاش به مسامع جاه و