تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
كيسه درست بر كمر مىبستند . اثاثهء آن جماعت از ناطق و صامت به طريق الجه و كسيب آن همه در پنجهء تصرف مجاهدان رستم‌توان درآمد كه قطارهاى شتران قوىهيكل فلك‌كوهان از عهدهء حمل و تحميل برنيامد .
ز آب تيغ ، ويران شد عمارت * زن و فرزند اسير و مال ، غارت
بعد از آن سردار ضرامت‌نشان خان جان خان به اعلاى اعلام دين اسلام پرداخته دست همت به هدم بناى بت‌خانه‌هاى كهن اساس آن بىاساسان حق‌ناشناس گشوده آثار عاليها سافلها نمايان و اهالى آن را اسير و پريشان نموده ، تفصيل اين فتح سترگ به درگاه عظمت و جاه معروض داشت و شرح هدم و انهدام بنيان ضلالت‌كيشان غوايت‌قرين و ترويج مآثر ملت مبين بر لوحهء متين نگاشته و مورد عنايات و آفرين از جناب سلطان تفضل‌آئين گرديد و منشور عاطفت گنجور به نام سردار مزبور شرف نفاذ يافت . القصه ، بعد از چند مدت ، مسرعان سريع السير به بارگاه سلاطين‌پناه پادشاه مريخ‌سطوت - كه كوس عالم‌گيريش پردهء گوش سكندر دريده و الويهء جهانگشايش ميل در چشم كيوان كشيده - معروض داشتند كه اگرچه خان جان خان سردار ، تنبيه و تخريب كفار از قرار واقع نموده و ابواب پريشانى و پشيمانى چنانچه بايد بر روى آنها گشوده و باطل‌پژوهان را چون غبار هوا پريشان گردانيده ، ليكن در جمل‌جات در حوالى متهرا ، باز غبار شورش انگيخته و طرح بغى و فساد ريخته . هركه خاتمت كارش وخيم و عنصر فتنه‌آمودش لئيم است ، به دستيارى سرانجام بىمدار و مددكارى سامان بىاعتبار ، اسباب خسران ابدى و مواد خذلان سرمدى فراهم مىآرد و سررشتهء صواب‌بينى از دست داده ، حساب به مآل‌انديشى نگاه نمىدارد و از فروپايگى و كم‌مايگى در بىآزرمى مىكوشد ، از تيره‌درونى و بخت‌وارونى به سركشى و گردن‌فرازى زياده از حوصلهء خود مىجوشد ، لهذا به حكم .
ناكس زياده سر چو شود ، دست از او بدار * ناخن چو شد بلند ، بريدن سزاى اوست
به مجرد استماع خبر تمرد و سركشى سورجمل تيره‌دل ، در كنه ضمير انور - كه عكس‌پذير صور الهاميه و انطباع‌گير نقوش لاريبه است - چنان منطبع شد كه خود به ذات مطهر تقديس به رجم آن ديو سراپا تلبيس متوجه شوند . به تصميم اين عزيمت حق طويت الويه عظمت‌نصاب به آن طرف منتهى گرديد تا به شعاع آفتاب سيوف مسلول و رماح مصقول غازيان نصرت‌شمول ، آن ظلمت‌سرشتان تيره‌طينت بىنام و نشان و چون
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 338 | محمود الحسينى بن ابراهيم جامى / محمد سرور مولايى