گردد . لهذا شمول فيض و نوال و عموم جود و كرم خسرو عميم الافضال ، اين جماعه را نيز از لطف ، به حرمان موصول نگذاشت و جيب و دامن اين طايفه هم به زر و گوهر انباشت .
ز انعام اين شاه گيتىنواز * شد امروز عيش مغنّى بساز
جميع امرا و اعيان و همگى خوانين و سرداران به عطاى خلاع زرباف زرّين معزّز و قامت قابليت جملگى بندگان عقيدتنشان درخور رتبت و درجت ، به البسهء زرين و مشجر آراسته و مطرّز گرديد و صيت كامبخشى و فيضرسانى سريرآراى جهانبانى به مسامع دور و نزديك رسيد . بىاغراق اين كريم بالذات زبدهء انفس و آفاق ، بذل و ايثار به درجهاى دارد كه از كمال سخاوتمنشى اصلا « لا » بر زبان نرانده ، الّا در نفى ماسواى آفريدگار . در دوران جودبنيانش هيچ بينوايى اشك از چشم نفشانده ، الا ابر مدرار و در دور آسايش طورش كسى كه لطمه بر رو و دست رد بر سينه خورده ، درهم و دينار و در عهد دولتمهدش به كار كسى كه گره افتاد ، گوهر آبدار است .
ستم رسيدهء او نيست غير حاتم و معن * كه صيت همتشان يافت در زمانه فتور
القصه شبى كه روز نوروز از او كسب سعادت كند و صبح عيد تحصيل فرّخى و همايونى از سوادش نمايد ، فروغ صبح اقبال چون نور از مردم چشم لامع و نور اختر آمال از افق منش طالع ، كارپردازان آتشدست به افروختن چراغان ، چراغ اميد روشن كردند . به آئينى چراغان افروختند كه خورشيد در برابر نورش كمضياتر از چراغ روز ؛ و ماه منير از هاله كاسهء دريوزه بر كف ، از آن مشرق نور ، فروغاندوز بود .
شد از روشنايى شمع و چراغ * سپهر از كواكب سراپاى داغ
در آن شب ز بس روشنى گشت عام * نمودى چو خورشيد اقليم شام
به احباب در سينه راز نهان * ز فانوس چون شمع گشتى عيان
انواع آتشبازى از گلافشان و مهتابى بر روى كار آمده بازار تماشا را گرم نمود . هوا بر روى تير شهاب مىدويد و مهتابى با مهتاب روكش مىگرديد . ستارهريزى آتشبازى از اخترفشانى سحر ياد داده و بالادوى آسمانى با شاخسار شجر طور گردن برابرى بلند كرده .
ز دود ماهتابى و گلافشان * همه روى هوا شد سنبلستان
برآمد شب پى نظّاره بىتاب * چو طفلان بر سر ديوار مهتاب
در ساعت سعيدى كه سعادت قران سعدين دربار داشت ، موافق شريعت مبين و ملت