تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
نموده ، به خم و چم قامت قيامت‌آشوب ، هر سو قيامت برپا ساخته و پيچ و تاب زلف و آشفتگى گيسو ، رشتهء جانهاى نظارگيان را به پيچ و تاب انداخته ، گردش چرخ آن ماه‌پيكران هلال‌ابرو ، گويى كواكب بر روى بساط اخضر چرخ مىزنند و دايره‌بازى آن جادوگران دلفريب ، پندارى طاووسان زرين رقص مىكنند .
به قصد رقص چون قامت علم كرد * پرى ايجاد از موج قدم كرد ز دست افشاندنش اختر شرر شد * ز باد دامنش گل شعله‌ور شد ز برق شعلهء آواز پر فن * فكندى ماه را آتش به خرمن
مطربان جادوساز و مغنّيان سحرپرداز كه آوازشان بر نغمهء بلبل نوا خواند و طوطى را بدلهجه داند ، سازها كوك كرده صداى بلند برآورده ، به نغمات شيرين شور در عراق و عجم انداختند و صفاهان و زابل را يكى از عشاق خود ساختند . آوازشان رشته بر پاى بلبل بسته و از رشك‌ساز ، تار چنگ ناهيد گسسته . هلال به مشابهت كمانچه ، انگشت‌نما گرديده و بدر از مشاكلت دايره بر خود باليده و رباب نواى ديگر سازها را باب خود نمىديد و دف از شوق و سرور در پوست نمىگنجيد . بلبل تا صداى اين مغنيان شنيده به اين بيت مترنم گرديده : نظم
داده رنگ نوبهارى جلوهء آواز را * ظاهرا تار از رگ گل بسته مطرب ساز را
مفت نكيسا كه بيش از اين راه عدم سركرد و اگرنه امروز پرده از روى كارش مىافتاد و زبان به نالهء هيچمدانى مىگشاد .
غزلخوان غزالان شيرين‌زبان * به نغمه شكر ريخته از لبان ز صوت خوش‌آيندهء پهلوى * ترنّم‌كنان زهره در پيروى
هرچند طبع مقدس حق‌آئين پادشاه معنىگزين ، از بس كه سرمست بادهء وحدت و سرخوش نشئهء حقيقت است ، بنابر تبعيت شريعت غرّاى اطهر و اطاعت ملت بيضاى اظهر ، راغب آن بود كه تا رباب را سررشته برهم زنند و اهل غنا را به عنا افگنند و سرودسرايان را سرمه به گلو ريزند كه آوازشان بنشيند و نوازندگان را به سازى بنوازند كه زنگ‌شان كر گردد . ليكن چون در چنين مجالس پرسرور و محافل لبريز شور ، ولولهء مطربان و غلغلهء مغنّيان از تعارف رسميه و رسميات عرفيه است ، رتبهء ظليت الهى و عموميت سخاى شاهى نپسنديد كه از افضال عام هيچ فردى از افراد بشر محروم و نوميد باشد و در ايصال فوايد و ايثار عوايد ، خاطى و مصيب و عاصى و مطيع از هم متفرق