جابجا گذاشته با دويست تن جرّار صفشكن مهياى پيشرفتن شد . خوانين و سركردگان همراهى او اظهار نمودند كه غازى الدين خان شش هفت هزار سوار همراه دارد ؛ رفتن وزير در ميان اعداى كثير ، با اين معدود ، مقتضاى عاقبتبينى و حزمگزينى نيست .
الغرض چون همراه بردن قشون بسيار موجب ازدياد توهم و توحش مشار اليه بود و بدون ملاقات همكار به تضييع نفوس و سفك دماء منجر مىشد ، لاجرم شاه ولى خان گوش به سخن خوانين و سركردگان نداده و در جواب گفت كه دلها از وساوس تهى سازيد به توهمات بىجا نپردازيد كه اقبال عدومال شاهنشاهى در معارك و مهالك مؤيد و مقوى مخلصان بااعتقاد و متزلزلساز اساس عناد معاند بىسداد است . سخن بر اين قطع نموده ، راه مقصد سركرد و در هنگام سوار شدن با اعيان در قفا سفارش نمود كه لشكر يك جهت اثر ، بر سر راهها رفته و خبردار و هشيار ايستاده چشم برهم نزنيد . هرگاه غازى الدين خان خواسته باشد مراجعت كند ، سر راه او را گرفته نگذارند كه به جانب شهر برگردد . بعد اين تأكيد ، به اتكاى درع حفظ الهى و استظهار جوشن اقبال شاهى ، به سرعت بهسمت مقصد راهى گرديد . از اين طرف غازى الدين خان پيش آمده به مشار اليه رسيد . بعد طى تعارفات عرفى از اسپان فرود آمده به اتفاق يكديگر در پالكى نشستند و باهم سخن در پيوستند .
شاه ولى خان وزير به اظهار رفق و دلاسا و دلدارى و مدارا پرداخت و به كلمات وحشتزداى تسلىافزا ، خان مزبور را به تكليف دريافت سعادت حضور ساطع النور راغب مىساخت و مشار اليه از جگرباختگى و دلباىدادگى ، معاذير و حيل چند در ميان آورده مستدعى آن بود كه به شهر برگردد . در خلال اين حال و اثناى اين مقال ، رفقاى غازى الدين خان سراپا احتيال كه از شهر مىآمدند ، دشت و صحرا را پر از لشكريان شجاعتنشان پادشاهى ديده اين معنى را به گوش او كشيدند . غازى الدين خان در نجات بسته يافته و ثبات و قرار در مقابله عساكر جرّار به قوّت خود نديده ، ناچار سر نياز به اطاعت و فرمانبردارى فرود آورد و به اتفاق وزير ، عازم آستانبوسى خديو كشورگشا شد و شاه ولى خان وزير ، غازى الدين خان و همراهان آن سراپا تزوير را عمدا بهجهت مشاهدهء حشمت و شوكت سپاه انجم حشر و معاينه سطوت و صولت لشكر فيروزىاثر ، در اطراف معسكر ظفرپيكر گردانيده ، داخل اردوى كيهانپو ساخت . بعد وصول به معسكر سلطانى ، روز پنجشنبه بيست و هفتم ربيع الثانى به دريافت رخصت ناصيهسايى
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 322
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٣٢٢