ز سر بس كه ميدان پر از كشته شد * اجل پايمال سر كشته شد
از چرخچيان لشكر نصرتنشان كه جامهء فتح در بر و خود نصرت بر سر داشتند ، در آن روز فيروز ، آن همه لشكرشكنى و خصمافگنى به ظهور آمد كه اگر رستم و افراسياب در اين معركه مىبودند ، از دست و پنجهء اين آهندستان رنجه مىشدند و سالم نمىرستند .
اگر سام و تهمتن در برابر اين بالادستان زبردست مىآمدند ، از بىطاقتى و بىخودى مبتلا مىشدند و سلامت از معركه بيرون نمىجستند . القصه جماعهء مرهته را از صدمات حملات مردانهء مردان فولادپنجه ، دل از دست و دست از كار رفت و با جميع رؤساء و سركردگان هند به رنگ فوج كلاغ كه از صدمهء شاهباز متفرق و پريشان گردد ، يا چشم رمدديده كه از نور چراغ مژگان به هم زند ، از هم پاشيده ، سالك طريق هزيمت و فرار و خاكافكن فرق حميت و اعتبار خود گشتند و عنانتاب گريز از مقرّ قرار گذشتند . غازيان كاصحاب دين سر به دنبال باديهپيمايان انهزام گذاشته ، مفسدان را در جويبار شمشير سر به آب مىدادند و آن بىآبرويان را به آب تيغ مىراندند ، تا سرداران مرهته كه در عرصهء خالى ، طبل جرأتسگالىشان بلندآوا و در بيشهء بىشير ، كوس دليرى آنها بلندصدا بود ، سركن پركن چون مرغ نيمبسمل ، سر از پا نشناخته ، دم علم گوش قلم كرده ، به سرعتى راه فرار سپردند كه تا متهرا كه واقع است چهل فرسخى شاه جهانآباد ، نفس راست نكردند و دم آبى نخورند .
شد از باد تيغش پريشان غنيم * چو زلف سهى قامتان از نسيم
پراكنده آن لشكر بىشمار * چو از باد ، اوراق گل در بهار
چو از يمن اقبال و عون إله * هزيمت به فوج عدو يافت راه ،
سپاه ظفرپيشه از هر كنار * بكشتند از خصم ، بيش از شمار
زمين شد ز بس كشته در دشت كين * چو تصوير بىجان به ديباى چين
عدو را در آن دشت پرانقلاب * عنان رفته از دست و پا از ركاب
يكى خورد تيغ حمايل به دوش * دگر رفته از زخم خنجر ز هوش
ز دوش آن يك افگنده سر بر كنار * كه باشد سبكسار وقت فرار
چو پايش نبود آن دگر تند و تيز * به سر قطع مىكرد راه گريز
نه پرواى تركش ، نه فكر كمان * شكسته ركاب و گسسته عنان
به صد حيله ، زان تندسيلاب سخت * به ساحل كشيدند از ورطه رخت