تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
تحت خود را به سرعت رفتار به جانب مقر و مسكن آدينه‌بيگ خان برگشته‌اختر تيره‌روزگار ، جاده‌پيماى ايلغار نمود . آدينه‌بيگ خان واقعهء ماكووال و تشريح و مجروح شدن لشكر بدمآل شنيده ، متزلزل گرديد . پيش از ورود سردار و وصول لشكر ظفرشعار ، سى هزار سوار جرّار اوزبكيه و غيره كه چون هجوم حشرات الارض ، خارج از شمار و به رنگ ازدحام ذرات هوا افزون از احصار بودند ، در دوابه گذاشته و فرصت حمل احمال و تحميل اثقال نيافته ، بنه را جابه‌جا پرتافته با پاى اضطرار و فرار ، با دلى پربيم و باطنى از غم دونيم ، به جانب لكهى جنگل - كه مقر و مقام اشرار بدفرجام و ملجأ و ماواى دزدان بدانجام است - روآورد . در خلال اين حال ، غازيان كاصحاب دين در مسكن آن بدآئين رسيده ، به بار صمصام خون‌آشام آتش‌افروز جدال و خرمن‌سوز هستى و زندگى آن حق‌ناشناسان زشت‌مآل گرديده ، اكثرى را قتيل و اسير و بسيارى را جراحت‌پذير ساخته ، به تصرف غنايم و كسيب پرداخته ، توپخانهء بسيار با افيال كوه‌تمثال آسمان‌نمودار - كه از آن اصحاب فيل بر جا مانده - با جباخانه و ديگر اسباب ضميمه غنيمت نموده ، رايت‌افراز فتح و نصرت و عبرت‌آموز ديگر متمرّدان بدسيرت گشته ، ماجرا را به تفصيل و تشريح به خاك پاى توتياآساى پادشاه عدوبند كشورگشا نوشته ، از آنجا كه راجه جمون و غيره به استظهار قلل جبال و ارتفاع اتلال - كه توصيف راه‌هاى باريك پرپيچ و خم آن را خامه تاب نيارد و از وصف سنگينى آن زمين‌هاى سنگلاخ ، سخنهاى متين سستى بنا بار آرد - سر از قبول انقياد باززده در مضايق كوهستان كه مزالق اقدام خيالهاى آسمان‌پيماست ، متوارى شده در ايصال سورسات و اداى باج و خراج قريات متهاون و متقاعد گشتند و از اتباع اوامر عاليه درگذشتند ، لاجرم به پاس قانون جهاندارى و حفظ سررشتهء نظام عالم‌مدارى ، جوقى از خوانين و غلامان سركار خاصهء شريفه كه از اشعات بوارق سيوف برهم‌زن صفوف ، چشم مريخ را خيره و از لمعان رماح مسلول ، ديدهء مبارزهء فلك را تيره مىسازند ، به تنبيه و تأديب زياده‌سران نخوتمند و طلسم‌گشاى كوههاى فلك‌مانند ، مأمور شدند . پلنگان دشت هيجا و شيران بيشهء وغا ، چون كمان خانه‌بدوشى گزيده و بسان تير موزهء آهنين پوشيده ، راه مىرفتند و مانند پيكان تير پىكار مىگرفتند ، دست را به كارفرمايى و اسلحه را به كارگرى و افراس را به راه‌برى درآورده ، دل اعدا را از دلاورى به باد و دليران را جان‌ستانى ياد مىدادند . دليران چابك‌دست در مساكن و مواطن آن