ابر آذرى قطرهريز سبك خرامى بود - دسته به دسته و طايفه به طايفه به توزك و سامان از دريا گذشت و موكب مسعود بعد از عبور افواج بحر امواج عابر گشت .
در عرض راه ، ايلچى آدينه بيگ خان با عريضهء ضراعتنشان وارد اردوى معلى و ملتمسات او كه متضمن بهانهء پيرانهسرى و ضعف قواى بشرى و استدعاى منشور فيض گنجور امان و امن و صدور حكم توقف در جا و مسكن بود ، معروض پايهء سرير اعلى گرديد . امر هدايتبهر صادر شد كه قبول التماس عجز اساس او در پيشگاه لطف عميم آن همه نيست ، ليكن اگر خان مسطور از جبههسايى آستان اقبال مهجور و از سجدهء عتبهء عزّ و جلال دور باشد ، ظاهربينان قاصرنظر ، اين اهمال و امهال او ناشى از عدم اطاعت و انقياد توهم كرده ، او را به عصيان و طغيان متهم خواهند ساخت و ظهور توقف و تأخير او ديگر حكام و عمّال حوالى و حواشى پنجاب را در واهمه و انديشه خواهد انداخت و اين تخيلات دور از كار ، برهمزن سررشتهء اعمار جهانى خواهد گرديد و شعلهء آتش جهانسوز بالا خواهد كشيد . خيريت او در اين است كه بهانهها را بر طاق نسيان گذاشته بىواهمه و وسواس روى نياز به آستان سپهرمماس آرد و جبينسايى نياز بر در دولت ابدطراز ، سرمايهء افتخار و اعزاز انگارد و خاطر جمع دارد كه در ساعت شرفاندوزى حضور كرامتگنجور ، به رخصت انعطاف ، سعادت خواهد اندوخت و چهرهء حال به نور اعطاف و الطاف سلطانى خواهد افروخت ، و الّا راه سيل به زنهار عساكر خونخوار ، به خاشاك مكر و حيل نتوان بست ، به فسانه و فسون روبهبازى از چنگال شيران بيشهء شجاعت سالم نتوان بهدر جست . از آنجا كه ستارهء بختش در احتراق و طينتش مخمّر به نفاق و شقاق بود ، بخت خوابيدهاش از خواب درنيامد و ايام تيرهاش به سر نيامد .
همچنان نكبت كلافه مىكرد و سرى از مآلانديشى برنمىآورد . از تبه راهى به جواب خطاب كامل نصاب لب نگشود و سبيل عصيان پيمود . چون افواج نصرت امواج - كه عمان را نهيب صولتش زهره آب و نهنگ را شعاع سيوف سلول با آب و تاب بهادران ، چون ماهى جگر كباب كرده ، به تصادم و تلاطم بحار مواج از آب جهيلم عبور فرمود و لب دريا از بوسهربايى سمّ خيول نصرتشمول آبروى ابد حاصل نمود . به انهاى منهيان و اخبار مخبران به مسامع عليه رسيد كه آدينه بيگ خان بىحميت ، جمعيت كثير فراهم آورده ، به تعيين قشونها مداخل و مخارج ولايت تحت خود را مستحفظ ساخته ، خود با سى چهل هزار سوار و توپخانهء بسيار و ديگر ادوات پيكار ، در جلالآباد متوقف گشته و
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 303
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٣٠٣