خود رفتند . مصرع :
« اللّه اللّه اين چه فضل است و كرم »
بنازم فضل و افضال مفضل ذو الانعام و احسان محسن منعام كه عطاى حاصل اقليمى به بىكس يتيمى ، از كمترين عطاياى اوست و بخشش گنج قارونى به شكستهپا خاتونى از سهلترين بخششهاى اوست . دريا را كه به جود و سخا بر زبانها افتاده ، به كف جود اين ابر نوال چه مناسبت ؟ زيرا كه در عرقفشانى سعى و قطرهابرى جهد ، تا غواص نفس نشود و هزار جا نفسش تنگى نكند ، از كيسهء صدف درى بهدست نياورد و سحاب كف بذل و ايثار اين شهريار نامدار و خديو كامكار بىتعب انتظار ، خرمن خرمن زر و گوهر به جيب و آستين سايلان مىسپارد و معدن زر و سيم را كه به بخشش و عطا مشهور گشته ، به زربخشى اين معدن برّ و نوال چه مشابهت ؟ بلى ، سينهء كان تا صد جا به نشتر و تبر نخراشند ، قراضهء زرى و شوشهء طلايى نيابند و همت عالى اين حاتم دوران ، بىسوال و اظهار ، به طيب خاطر ، گنجهاى شايگان به بينوايان و مفلسان ارزانى دارد . ببين تفاوت راه از كجاست تا به كجا ؟ ! سبحان اللّه ، مردم اين عهد سعادتمهد چه طالع رسا و بخت و الا دارند كه در مظلهء ظلّ عدالت چنين پادشاه باكرامت جا دارند و از نوايب روزگار و تقلبات ليل و نهار ، محفوظ و مصون به كمال خرمى و بىغمى به سر مىبرند . بىغايلهء تصلّف و شايبهء تكلّف از مبادى آفرينش الى الحال در رعيتپرورى و كرمگسترى و مظلومنوازى و ظالمگدازى و ترفيه رعايا و تسليهء برايا و تأليف قلوب و خواطر و تسخير دلهاى شكستگىمآثر و ايمنى مسالك و آبادى ممالك و تفريق حق از باطل و تمييز دانا از جاهل و كثرت لشكر و حشم و وفور عبيد و خدم ، هيچ پادشاهى به اين جامعيت كمال و كمال جامعيت قدم بر عرصهء روزگار نگذاشته و هيچ ملكى اين همه صفات ملكى نداشته !
سبحان من تحير فى ذاته سواه * فهم و خرد به كنه كمالش نبرده راه
الهى ، تا زمين ساكن است و فلك دوار ، قطب پابرجاست و كواكب سيّار ، روى زمين در زير نگين اين مظهر اتمّ و اكمل جهانآفرين ، و ختلى خوشخرام سلطنت و دولت ابدقرين ، در زير زرين اين شهسوار ميادين دولت و دين باد
شرح نهضت الويهء ظفرنشان از دار الملك كابل به جانب هندوستان
چون فصل تموز و موسم تابستان حرارتاندوز ، در كابل به انقضا رسيد و سورت و