تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
حسن صورت او ؛ سيّاحان ربع مسكون ، مفتون كمال خوبى و لطافت او . اگر خير البقاعش نام‌گذارم سزاست كه گل زمين فيض‌آگينش بوسه‌رباى سم سمند خير السلاطين گشته و اگر احسن المنازلش نگارم بجاست كه پاى آسمان‌پيماى ختلى فلك خرام احسن الملوك بر زمين افضل الاراضى آن گذشته .
از اين مصر نكويى چشم بد دور * كه باشد صبح ، يك آيينه‌دارش صفاهان گر شود هم‌چشم با او * به سنگ سرمه سازد سنگسارش دم عيسى نفس دريوزه دارد * چو بيماران ز باد نوبهارش بدخشان كاسهء دريوزه در دست * به دور افتاده گرد لاله‌زارش
هر دكاندار راستهء بازارش بساط باتزئين نظرفريب به رنگى چيده كه نگارخانهء ارژنگ مانى در برابرش به هزار رنگ ، روباخته و در توصيف عرض و طول بازارش عرض كمال صاحب‌كمالان عذر قصور و تقصير خواسته . بيت :
خيابانهاى بازارش دل‌افروز * به كسب عيش ، اهل حرفه هر روز برون آيد اگر باشد خريدار * ز يك دكّان او صد كاروان بار به دكانها فتاده بر سر هم * متاع شير مرغ و جان آدم به‌دست پير افتد رايگانى * ز دكانهاش كالاى جوانى چو با رونق بود يكسر دكانش ، * بود صد مشترى بر هر دكانش
شاهدان سراپا غنج و دلالش دلرباى نظارگيان ، و نگاران پرخط و خالش جان‌افزاى تماشاچيان .
لاله‌رخانش همه پر خط و خال * هوش رباتر ز مى پرتگال گل‌رخ و گل‌پوش و گل‌افشان همه * برده دل از دست به دستان همه حور و پرى واله ديدارشان * شمس و قمر عاشق رخسارشان
اعاظم و افاخم آن بلدهء طيبه به فيض دريافت سعادت زيارت اقبال بشارت و تقبيل قوايم سرير مستقيم الاستدارت ، دولت عظيم و سعادت فخيم حاصل نمودند و كافهء انام و جمهور عوام ، از دور زمين ادب بوسيده از ميامن عدالت و فيض‌بخشى ، به كام خاطر رسيده ، زبان حال و قال به دعاى « بسط اللّه ظلّكم ابدا » گشودند و به فيضان فيوض نصفت پادشاه عدل‌مظهر رعيت‌پرور ، از صدمات حوادث روزگار و لطمات نوايب دهر ستمكار ، محفوظ بوده به كمال خرمى و نهايت بىغمى برآسودند و شب و روز در اداى شكر اين
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 286 | محمود الحسينى بن ابراهيم جامى / محمد سرور مولايى