تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥

ذكر داخل شدن خاقان ظفرقراول به شهر دار السلطنهء كابل

چون صبح خورشيد سوار از عرصهء خضراى فلك بدايع‌نگار پديدار و گلستان روزگار از لمعه‌ريزى گل صبح رشك لاله‌زار شد ، پادشاه خرمىبخش عالم امكان ، معمورفرماى شهرستان جهان ، سوار اشهب بادخرام زرين‌ستام و راكب بادپاى عالم‌نورد سيمين‌لجام كه ابلق تيزگرد نظر والانگهان از همراهى آن يك صحرا پس‌ماند و سمند صبارفتار خيال بلندخيالان ، خود را به گردهء نعل هلال‌توأم او نرساند .
دم جستن چو حلقه سازد دم ، * مىدهد ساق عرش را خلخال هر دمش صد هزار بوسه زند * ازلش بر دم و ابد بر يال
به رونق‌افزايى و بهار پيرايى دار الملك كابل ، با فرّ كيانى و شكوه خسروانى جاده‌پيماى دولت و اقبال و رهسپار عزّ و جلال گرديد . آفتاب عالم‌تاب از سر نيازمندى مخمل زرباف ضيا در راه آن شهسوار عرصهء سلطنت پاانداز مىگسترانيد . زمين از فيض پابوس ميمنت‌مأنوس ، فلك را به چشم نمىآورد و آسمان غبار موكب عالىكوكب را سرمهء چشم ماه و خورشيد مىكرد .
جولان ترا سجده كند مومن و كافر * محراب بود از دو طرف خانهء زين را
نهم شوال مسعود الفال قرين الوف افضال ، آن خسرو كثير النوال عظيم الاقبال ، به دار الملك كابل نزول اجلال نمود و سكنهء آن مكان را مشاهدهء طلعت همايون منشرح الحال و مرفه البال فرمود . خلايق را آب رفته به جو آمد و رنگ شكستهء ناكامى به هزاران فروغ دوست‌كامى به رو آمد .
مژده مقدمش ار گوشزد گل گردد * خنده‌اش تا سر ديوار چمن مىآيد زين بشارت زنى ار بر لب ديوار انگشت * چون لب غنچهء خندان به سخن مىآيد
دار الملك كابل معموره‌اى است در نهايت لطافت و طراوت و شهرى است در غايت خضرت و نظافت . شهرى بهشت‌تمثال كه هر كوى دلجويش شرح گلشنى است به خط ياقوت نوشته و بلدهء جنت‌منوال كه رياض الفيض در هر گل زمينش شگفته ؛ هر باغش حديقه‌اى است كه سوادش عين الحيوة را هم‌آغوش سيه‌روزى ساخته و لطافت كوچه و بازارش كوچهء كهكشان و بازار كواكب را از نظر انداخته ؛ عارفان از معنى آگاه ، عاشقان
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 285 | محمود الحسينى بن ابراهيم جامى / محمد سرور مولايى