مستوفى از نقود جيود و جواهر زواهر و اقمشه و افرشه و غيرذلك به لاهور روان ساخته و آن جماعه به مضمون صدر به عمل آورده به مراجعت پرداخته . به وقوع اين متنافرات در ولايات پنجاب ، خلل كلى اتفاق افتاده و وهن عظيم در پا دارى بناى امور اين ولايت كثير الحاصل رو داده .
پادشاه خيرتدستگاه - كه دل نور منزل آن حضرت ، مطرح اشراقات الهى و مهبط تجلّيات نامتناهى است - نظر دورنگر به مقاطع احوال و خواتم اعمال گذاشته و عواقب امور منظور و ملحوظ داشته ، براى قصر ايادى ظلمهء سيهكار ، از اذيال حال بىدست و پايان عجز آثار و محو رسوم كفر و ضلالت و هدم بنيان عصيان و غوايت و اطفاى آتش بيداد از محوطهء شاه جهانآباد ، عزيمت هندوستان و ترصيص اساس نيت حقطويت به جهاد كفرهء شقاوتنشان مصمم فرموده و قصد احراز سعادت سنت سنيهء غزوات و جهاد ، در باطن هدايتمواطن جزم نموده ، حكم جهان مطاع آفتابشعاع به احضار قشونات و ارجاع احشامات صادر و در اندك فرصتى لشكريان جرّار تيغگزار از اطراف و جوانب ممالك محروسه بر در كرياس فلكمماس حاضر شدند . سپاهى از حد و حصر بيرون و لشكرى از قطرات امطار افزون ، فراهم و مجتمع گرديد كه از صولت و سطوت آن چشم كواكب نجوم ترسيد . اگر قلم وصف سياهى آن لشكر سركند ، سخن بىمنت مداد و مركب رقمپذير نگردد . بىاغراق از غبار تركتاز آن سپاه ظفرطراز ، آسمان بيم آن داشت كه مبادا چشمهء خورشيد گل شود و از تراكم گرد آن موكب نصرتكوكب ، جاى آن بود كه آئينهء ماه تيره گردد و غبارانگيزى سم بادپايان لشكر ، چشم مخالفان را خيره و ديدهء معاندان را به رنگى تيره گرداند كه صبح سفيدروى تا شام ابد در خواب نخواهد ديد .
شد از لشكر آن شه ارجمند * غبارى ز دامان صحرا بلند
به نوعى كه بر صفحهء روزگار * خط كهكشان گشت خطّ غبار
مه نو بر اوج سپهر كبود * ته خاك چون ناخن چيده بود
يد صنع ، زين گرد در وقت كار * برد زنگ از آئينهء روزگار
از اين گرد پيوسته دست قدر * كشد سرمه در چشم فتح و ظفر
زرهپوش در هر طرف فوجفوج * چو دريا كه خفتان بپوشد ز موج
دليران ز پهلوى تركش عيان * ميان نيستان چو شير ژيان