پهلوى ميرزا حواله كرده بهسمت كوه پايه فرار نمود . بعد از وقوع ، ملازمان و يتيمان ميرزا خبردار شده سر به راه جستجو نگهداشتند و نزديك بيرق رسيده او را دريافتند .
چون زخم كارى بود ، بعد ساعتى از رسيدن آنها راه عدم پيمود . صبح حقيقت حال به عرض حضرت خديو بىهمال رسيد و موجب تاسف و ملال خاطر ترحممآثر گرديد .
كلانترى مشهد مقدس به ميرزا حسن برادرش مقرر فرمودند و حكم نفاذ به شحنهء اردو و جارچيان لشكر كيهانپو صدور يافت كه قاتل ميرزا امين را از هرجا كه باشد پيدا نموده به دست وارثان او بدهند . از اتفاقات فتهجات پيه و نخ به خط موتى نام نويسندهء سركار تقى خان ، آن فراش در بغل داشت ، در هنگامى كه گيرودار ميرزا با آن عيار ، از بغلش افتاده بود ، بهدست آدمان ميرزا افتاد و به آن علامت معلوم شد كه مباشر اين كار همان فراش بدكردار است . ارباب تفحص او را چهرهنويسى كرده بهطرف قرى و مزارع و اطراف ولايات فرستادند و محصّلان غلاظ و شداد گماشتند كه هرجا اوباشى با اين صورت و امارت بيابند ، به غل و زنجير كرده بيارند . بعد از تلاش و تجسس بسيار ، در كوهپايهء مشهد دستگير نموده آوردند و حسب الحكم الاعلى به ورثهء ميرزا امين حواله كردند .
بعد اين قضيه آقا شريف ملّاباشى به ايالت ارض اقدس و خطاب خانى سربلند گشته ، بيست و پنجم ماه مذكور داخل قلعه شده و بساطآراى تمكن گشت . از ظهور اين عواطف كبرى اهالى شهر همه اميدوار عفو و عنايت بارگاه عزّ و علا شده و از قلعه بيرون آمده به پايهء سرير خلافت مصير رسيده و خلاع امان پوشيده و مطمئن و مسرور الحال گشتند و تمامى رعايا و برايا در ظل رأفت و مرحمت نشسته آداب شكر به تقديم رساندند . از افتتاح ابواب سدود و ورود موكب مسعود گشايشى در روى سكنه و غرباى بلده پديد آمد . گرسنگان و بىنوايان كه صورت نان جز قرص ماه و مهر بر خوان آسمان نمىديدند و دانه غير از خوشه پروين به دامن نگاه نمىچيدند ، رو به اردوى همايون آورده از بذل و ايثار اهل سخا و عطا ، شكم سير اقسام نعما شدند و از مخمصهء جوع و اضطرار نجات يافته ، بهرهياب حيات دوباره گشتند و رياض ارض مقدس را كه از تطاول حوادث و تواتر آفات به حد بىآبى رسيده بود ، از يمن توجه اين سحاب لطف و افضال حضرت بارى ، آب رفته به جو بازآمد و نضارت و رونق از نو گرفت و چون ذات مقدس حضرت شاهنشاهى مجبول و مفطور به محبّت جناب رسالت پناهى و خاندان آن
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 249
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٢٤٩