اولا چند نفر از كدخدايان اصناف را فرستاده دريافت حقيقت و استشمام كيفيت بايد نمود و بعد از مراجعت آنها هركه را مناسب دانند بفرستند . اين راى نزد ميرزا امين هم پسنديده افتاد و به صوابديد كدخدايان صاحب سداد آقا زين العابدين زرگر را با عبد الحسين بيگ مقدم روانهء درگاه معلى ساخته عريضهاى هم مشتمل بر مراتب استكانت و معاذير متنوعه نوشته مرسل داشت . مشار اليهم در اردوى منصور يك روز بوده روز ديگر به خلاع مهر التماع مخلّع گشته و رخصت معاودت يافته به شهر بازآمدند و آنچه از احوال اردو ديده دريافته بودند ، در خلوت به ميرزا امين ظاهر كردند . ميرزا اظهار آن را مصلحت ندانسته در اخفا كوشيد و شهرت داد كه در لشكر قلت آذوقه رو داده عنقريب از اينجا حركت مىنمايند . يك چند روز مردم را با اين اراجيف فريفته اوقات به ليت و لعل مىگذرانيد . چون اثرى از حركت لشكر ظفراثر پيدا نمىشد و خبر توقف به گوش حناطان مىرسيد ، قيمت غله آنچه مىبود پانصد ششصد دينار ديگر بر آن مىافزودند و مردم غربا از راه اضطرار اجناس گرانبهاى خود را به قيمت نازل سودا مىنمودند . رفتهرفته نرخ غله به پول نقد به پنج هزار دينار تبريزى رسيد ، بلكه ناياب و مفقود گرديد .
آخر الامر كدخدايان محلات جمع شده نزد ميرزا امين آمدند و گفتند كه ميرزا محمد رضى ناظر سركار مسجد جامع كبير و واقعهنويس سركار شاهرخ ميرزا ، مردى است خيرخواه خلايق و خوشتقرير و زبانآور ، متصف به صفات ديندارى و پرهيزكارى . او را با آقا حسين برادر آقا شريف متولى و ميرزا عسكرى برادر ميرزا امين كلانتر ، روانهء درگاه خسرو انجمسپاه ساخته استطاع احوال بايد نمود و بعد از مراجعت ميرزاى مسطور اگر صرفه در اطاعت معلوم شود ، شاهرخ شاه را جهت استشفاع و استعذار به خدمت پادشاه فلكاقتدار فرستاده ، تدبير استخلاص از ورطهء هلاك بايد نمود و اگر مصلحت كار نوعى ديگر دانند ، فقرا و مساكين شهر را با هركس كه از آذوقهء سال كمتر داشته باشد ، خانهپالى كرده از قلعه اخراج و آذوقه از خانههاى آنها استخراج نموده ، به جماعهء متمولين كه از مستحفظ قلعهاند سه چهار هزار كس از مردم كارآمد شهر نگاه داشته ، به محافظت قلعه پردازند و ميرزا امين وقت روانه شدن به ميرزا عسكرى برادر خود و غيره همراهان تأكيدات بليغه نمود كه بعد از رسيدن به اردو مهر سكوت بر لب گذاشته ، با امناى دولت اصلا همكلام نشويد و تابع و منقاد ميرزا رضى
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 244
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٢٤٤