آن معتمد درگاه و الا و دوست ديرينهء خويش ظاهر نمايد تا همچنان به عمل آيد . ميرزا درون قلعه رفته تبليغ لوازم رسالت نمود . چون كار بر اهل قلعه تنگ شده بود و هريك به جان خود فال انفصال اين قضيهء جانكاه به صد تضرع و تمنّا مىگشود ، ميرزا امين نيز تن به رضا داده و انگشت قبول بر چشم نهاده با جمعى از عشاير و اعوان از شهر برآمد و از اردوى پادشاهى محمد تقى خان با چند نفر از خوانين ذى شأن پذيرا شده در تيررس شهر همديگر را ديدند و در هر باب سخنان مصلحتآميز گفتند و شنيدند . چون ميرزا امين پيش از اين وانموده بود كه من از خوف قهرمان جلال ، تحصّن به اين چهار ديوار اختيار نمودهام و رعايا قاطبه راضى نمىشوند كه به شرف آستانبوس مشرف شوم ، در اين وقت نيز همين التماس نمود كه محمد تقى خان در جناب اشرف اعلى استشفاع تقصيرات او نموده ، معروض دارد كه او امسال از تقبيل عتبهء سپهرمثال معاف باشد و اردوى همايون از اينجا حركت به طرفى ديگر فرمايد تا او بعد از وقوع اين معنى رعاياى مغلوب الخوف را مژدهء امن و عافيت رسانده ، كدخدايان شهر را با پيشكش چنانچه مقرر نموده است ، به بارگاه عالمپناه فرستد و سال ديگر كه رايات ظفرآيات به خراسان متوجه شود ، شرفاندوز دولت آستانبوس گردد .
خان معظم اليه پذيرا ساختن اين ملتمسات را در جناب و الا به ذمهء خود قبول نموده به ميرزا امين گفت كه موسم زمستان نزديك رسيده و مال و دواب عساكر ظفرانتساب براى تعليف و چرا به گرمسيرات و مراتع هر ولايت رفته . تا از آن جاها طلبيده شود و به اردو برسد ، وقت حركت منقضى خواهد شد ، بالفعل مناسب چنان است كه چند نفر از معتبرين شهر به ملازمت اشرف بهرهور گشته دروب مسدوده را مفتوح سازند و به معامله خريد و فروش به خاطر جمع بپردازند كه لشكر نصرتاثر نيز از قرب قلعه برخاسته به اردوى معلى بپيوندد و بايد بعد از مفتوح ساختن در و دروب و آراستن اسواق و دكاكين ، احدى از لشكريان اردوى نصرتقرين خايف و ناامن نباشد كه قدغن پادشاهى در اين باب به منزلهء حكم آسمانى است و عدول از آن جبيرهء عظيم الشان را لا يمكن . ملازمان و قشونيان را چه مجال كه بعد از صدور اين حكم محكم به جانب كسى نگاهى تند يا به اخذ مال و عرض كسى دست بلند كنند . ميرزا امين به شهر مراجعت كرده آنچه گفته و شنيده بود با رؤسا و عظما تقرير نمود . چون اكثر مردم راغب اطاعت و طالب امن و استراحت شده بودند ، گفتند چند نفر كه اراكين شهراند فرستادن آنها خطر دارد .
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 243
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٢٤٣