داشت كه احوال وفور دولت و كثرت مواد قوت او ، به عرض اشرف اعلى رسد و از انبوهى سپاه و جمعيت و اتفاق و افزونى رعيت ، شايد متوهم شده داعيهء تسخير اين ولايت از خاطر برآرند و اين طرف تشريف نيارند .
كريم خان را بعد از طى طومار مكالمه به خانهء ميرزا حسن برادر خود فرستاده ، قدغن نمود كه مستحفظان باخبرت به طريق كشيك بر او گماشته نگذارد كه كسى نزد او آمدوشد نمايد . بعد از آن به صوابديد و مشورهء اركان دولت ، عريضهاى مشتمل بر لوازم ضراعت و مشعر از احوال خرابى ولايت و تلف شدن محصولات و پريشانى رعيت نگاشته و كريم خان را پيش خود طلب داشته و در محاذات سلوك جاهلانه به تداركگونه پرداخته ، عريضهء مرقومه به صحابتش انفاذ درگاه آسمانجاه ساخت و بعد از رخصت او لازمه كوشش و اهتمام در استحكام قلعه و گردآورى آذوقه پيشگرفته ، محصلان موكد به قراء و مزارع نواح شهر تعيين نمود و قدغن كرد كه رعاياى هر محال را از مساكن آنها با مال و عيال كوچانيده و به شهر آورده ، در اصل بلده سكنى دهند و محصولات توابع را تماما آتش كشند . غافل از اينكه محوّل حال عالم را در دگرگون ساختن هوا درنگى نيست . به پاداش اين خيال خام ، زود دود از كاخ دولت او خواهد انگيخت و در آشى كه از شوربختى پخته است ، زهر ناكامى خواهد ريخت .
قريهء كندر مضاف اولكاى ترشيز محل ارتفاع رايات فلكفرسا بود كه كريم خان وارد اردوى معلى شده شرف تقبيل آستانبوس حاصل نمود و عريضهء مرسلهء ميرزا امين از نظر اطهر انور گذرانيد . بعد مطالعهء آن و استماع تقرير زبانى كريم خان رايات عاليات از كندر به حركت آمده ، سلطانآباد كه از قراى معموره و وسط حقيقى ترشيز است سمت ارتفاع يافت و دو روز براى گردآورى غلهء محصول خالصجات توقف در آن موضع اتفاق افتاد و بعد از آن قريهء ازغند ، مخيم عساكر ظفرپيوند گرديد . در طى اين منازل فرخندهآيات ، اكثرى از مستحفظان قلاع و حكام و عمال ولايات به قدم اطاعت پيش آمده از عنايات و تفضلات پادشاهى بهرهمند و سرفراز گشتند و ميرزا امين با آنكه صبيهاش به چهار سال پيش از اين در جنگ قلعهء گلستان به سلك مخدرات سرادق عظمت و شان ، عزّ انسلاك يافته بود و ميرزا با اين جهت شرف عبوديت با اين آستان سلطنتبنيان حاصل نموده ، بايستى پيشتر از همه در اوقاتى كه موكب ظفركوكب وارد سواد قاين و تون بود ، ادراك شرف ملازمت و اداى آداب مباركباد فتوحات مىنمود ، تا
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 233
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٢٣٣