نمود . در اين اولكا هم كه وارد مىشوند ، غلات نواحى شهر به خرج سورسات و عليق الدواب اكتفا نخواهد نمود و اگر از جاى ديگر به طريق رسد بيارند ، به مصارف زمستان كافى نخواهد بود .
در صورتىكه جريده و اسب و قمچى وارد اين ولايت شوند و اسباب تدارك با خود نداشته باشند ، در موسم شتا و برودت هوا چگونه تاب لشكر شديد الصولت سرما توانند آورد ؟ در دو سه ماه عاجز آمده عزم برخاستن و رفتن خواهند كرد و وقت برخاستن چنانچه معمول است ، يورشى خواهند آورد و بالفضل الهى اسباب مدافعه كماهى مهيا داريم و از آتشبازى توپهاى دوررس كلان و زنبورك و غيره آتشدانهاى برقافشان - كه بر باره و بروج قلعه تعبيه شده است - و هم از مزاحمت و ازدحام خلايق شهر كه به كثرت و عدّت تمام است ، مجال جرأت و پيشقدمى نخواهند يافت و بالفرض اگر دندان به جگر افشرده و سينه سپر كرده خود را به پاى قلعه رسانند ، قلعگيان كه از ذكور و اناث ، متجاوز از صد هزار مىشوند ، به لوازم جنگ و دفاع ، دست به وجه احسن مىتوانند گشود . اگر آبادى از بسيارى گشاددادن توپ و تفنگ به سستى گرايد ، بارش خشت و سنگ به نيابت گوله و بادلج كار نمايد .
بعد اين مذكورات ، همه دست بيعت به ميرزا امين داده قرار دادند كه اگر ميرزاى مذكور به حراست قلعه و صيانت شهر چنانچه بايد بپردازد و لشكر شاهى دست از محاصره برداشته ، رايات توجه به سمتى ديگر افرازد و در ارض اقدس ديگرى را غير او شاخص و دخيل كار نساخته ، بر جادهء فرمانبرى راسخدم و ثابتقدم باشند و از امر و نهى او در هيچ باب تخلف و انحراف نورزند و ماليات ديوانى كه به اكراد و اتراك مىدادند ، به همان دستور اينجا عايد مىساخته باشند و مواجب نوكر هر محال از رعاياى آن محل گرفته ، مهمسازى ملازمان به جا آرند و اگر كسى از عظماى خراسان يا مملكتى ديگر پا به اين نواحى گذارد ، همه بالاتفاق به مدافعهء او كوشش نمايند . باىّ حال ، ميرزا امين از خبر آمدن كريم خان ايلچى به فكر سامان تجمّل و خودآرايى افتاده و چادر دوازده ديركى در صحن خانه برپا ساخته ، مجلس ملوكانه ترتيب داده و چريك پنج شش هزار تفنگچى از محلات طلبيده و در اطراف اربعهء آن بارگاه ايستاده و قطار بسته داشته ، خود بر مسند عزّت و شأن بهطور پادشاهان والامكان نشست و ايلچى را در آن مجلس طلب داشته ، اسباب تكلّف و خودنمايى به هر صورت در نظر او جلوهگر ساخته ، گمان اين به خاطر
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 232
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٢٣٢