آن حضرت فلكصولت يا آمدن سردارى از ملازمان عتبهء سلطنت ، هيچ به تنقيح نپيوسته ، عقده از دلها نمىگشود . روز چهارم طرف چاشت كه مير علم خان بر سر خوان نشسته ، حاضرى تناول مىنمود و قاصدى سريع السير از قاين آمد و از زبان او و نوشتهجاتى كه با خود داشت ، سمت انكشاف يافت كه خديو بىهمال خود به دولت و اقبال رايات عزّ و جلال بدان نواحى افراختهاند و قشونهاى ركاب به محاصره و تسخير امكنه و قلعهجات پرداخته ، خان مشار اليه را به وصول اين خبر شهد زندگانى به كام جان تلختر از زهر گشت و دانست كه شيلانچى قضا نمكدان قسمت او را از نعماى دنيا خالى ساخته بر زمين شكست . دست از طعام بازكشيد و منكوحهء خود را كه صبيهء ابراهيم خان بغايرى بود برداشته شبديز گريز را بهطرف سبزوار مهميز داد و قشونهاى او همه متفرق و پريشان و جمعيتش چون بنات النعش بىنسق و پاشان گشته هريك راهى كه دانست و توانست پيشگرفت .
چون اين خبر به قلعگيان رسيد ، اميد امدادى كه از جانب او داشتند مبدل به ياس و ناكامى شده باعث شكست كمر استقامت گرديد . و هم در اين حين جمعى از پيادگان اردوى ظفرپو و بهادران شمشيرآزماى نبردخو ، يورش برده ، به غلبه و قهر در شهر درآمدند و مردمى كه در محلات و بروج نشسته ، به لوازم حراست و نگاهبانى قيام داشتند ، سراسيمه و بىحال گشته خود را به طرفى كشيدند . پيادگان رزمپوش و بهادران جوشنپوش ، با شمشيرهاى آخته در پى آنها تاخته ، نخل وجود بىسود بسيارى را از ساز و برگ حيات عارى و نهرهاى خون در كوچه و بازار جارى ساختند و روز ديگر خود به ذات اقدس ، آهنگ يورش فرمودند . مير شفيع خان و تمامى محصوران از دريافت صورت حال مضطرب و شكستهبال گرديده و چاره جز عجز و تضرع نديده ، شمشيرها حمايل ساخته به وساطت عالىجاه والاجايگاه ، عضد الدوله العليه العاليه ركن السلطنت الهية الخاقانيه ، شاه ولى خان كشكچىباشى ديوان اعلى ، رقبهء فرمانبرى و اطاعت جناب و الا به گردن انداخته ، از در انابه و استيمان درآمدند و عالىجاه مشار اليه احوال تزلل و استكانت آنها به عرض اقدس اعلى رسانيد . روز ديگر مير شفيع خان و جميع اهالى آن مكان را فايز به شرف ملازمت و مورد انظار عفو و مكرمت گردانيد . توپهاى رعدكردار و قنبارههاى آتشبار - كه دمبهدم برق آفت بر مساكن آنها مىريخت و دود از خرمن حيات مىانگيخت - فرمان ترحمتوأمان ، در باب منع آن صادر شد و با اهل قشون تأكيد و قدغن
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 227
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٢٢٧