مأمور شده ، بر سر قهر و استيصال آمد و به مجرد صدور حكم و الا ، حوالهاى آسمانسا و ساباطهاى كوهآسا بر دور و اطراف آن محوطهء جنود آفت و بلا ترتيب يافته ، توپهاى اژدردهان و قنبارههاى آتشفشان بر پشتههاى فلكسان برآمده و برقافكن خرمن صبر و استقلال قلعگيان شده تا سه روز ، خانمانسوز آن جمع پريشان گرديد چون اين خبر دهشتاثر به مير علم خان - كه با ده دوازده هزار سوار و چهل توپ و پانصد شتر زنبورك و ديگر اسباب و ادوات حرب ، مشغول به محاصرهء نيشابور و دلبستهء تسخير آن شهر معمور بود - رسيده ، هراسان شده و دست از آن كار برداشته به پاى تعجيل وارد ارض اقدس گرديد و سرداران لشكر خود را طلبيده استكشاف اخبار و طلب مشورت و مصلحت كار نمود . بعضى گفتند آن حضرت خود بهسمت هندوستان تشريف دارند ، سردارى از جانب آن جناب براى دادرسى رؤساى قرايى - كه به بارگاه معدلتپناه آن ظل اللهى به استغاثه و دادخواهى رفته بودند - به تأديب اعراب مأمور شده آمده باشد .
ديگرى مىگفت اگر آن حضرت به هند تشريففرما مىبودند ، قشونى با اين حدود تعيين نمىشد . بالجمله بعد از گفتگو رأىها بر اين قرار گرفت كه ذات مقدس سلطنت پناهى مويد به تائيدات الهى است ، اگرچه با قشون معدودى تشريف آورده باشند ، كوكبهء عظمت و دبدبهء صولت آن جناب بيش از آن است كه ما تاب مقاومت آريم و دست منازعت از آستين جرأت برآريم . اگر سردارى از سرداران با فوجى سنگين و فراوان هم آمده باشد ، به مقابلهء او مىتوانيم پرداخت ، اما بر روى خود پادشاه ظفرسپاه ، رايات جرأت نمىتوانيم افراخت .
مير علم خان هم كه سطوت و اجلال آن جناب ، پيش از اين به سه سال ، در حين طواف درگاه ملايكمطاف به رأى العين مشاهده نمود بود ، سخن اميران و مشير را مقرون به صواب و مطابق واقع دانسته ، در فكر بههم رساندن مواد قوت و استعداد افتاد و به رؤساى خراسان و ديگر جوانب و اطراف نوشتجات با اين مضمون فرستاد كه در اين ولا سردارى با جمعيت سنگين ، از جانب پادشاه مهر نگين به تاخت قاين و غيره ولايات خراسان آمده است . دفع اين آشوب بر ذمهء همت همه رؤسا و باشندگان آن اولكا ، چه از براى صيانت عرض و ناموس و چه از جهت تعصب مذهب لازم و واجب است ؛ بايد كه خودها را مستعد داشته منتظر اخبار مجدد باشند . تا چند روز براى وصول خبر منقح ديدهها بر شاهراه انتظار و گوشها بر آواز اراجيف اهل شهر و بازار بود و از ورود مسعود
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 226
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٢٢٦