تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 21

مساهمون:

ص٢١
عطيّه‌بخش عالم كه منشور لا مع السطور سلطنتش به طغراى غرّاى
« جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً »
مزيّن است و مثال بىمثال خلافتش آيهء كريمهء
« وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهَّاجاً »
معنون كلاه ، به كرسى زردوز بر فرق فرقدان‌سايش زيبا و شايان و قباى زرباف فروغ ازلى بر پيكر نورانى عنصرش چسبان ، به تاريخ هژدهم شهر جمادى الثانى سنهء 1169 ، يونس‌آسا از بطن ماهى برآمد و در نشيمن اعتدال موطن شرف مسكن حمل درآمد . سركشان دم سرد خزان كه در فتنه‌سازى و آشوب‌پردازى با غازى الدين همداستانى مىنمودند و در فضاى كشميرچمن كه رشك لطافتش پنجاب را سر به آب مىداد ، بار اقامت گشوده بودند . سنبل از دست‌برد تطاول اين قوىدستان زورين‌شانه چون كاكل بتان در پريشانى به‌سر مىبرد و يوسف جميل گل از صدمهء سيلى اين ستمكارتر از اخوان كنعان ، خون جگر مىخورد . تخم ريحان چون خال عارض سياهان دكن بر روى زمين نمودى نداشت و لاله از جفاكارى بيرحمان دلازار ، داغ بر دل مىگذاشت . حالا از اهتزاز رايات نصرت آيات نصرت امارات بهار ظفر آثار ، بناى استقامت عساكر خزان كه چون آدينه‌بيگ سركش و مغرور بوده ، متزلزل مانند كفار مهترا كه از انتهاض اعلام نصرت‌فرجام پادشاه تا جنبش عالم‌گير و افسرآراى تيمورشوكتان دار النظير از هم پاشيده و پريشان گرديده ، از ورود جنود بهار ، شيرازهء ثبات و قرار لشكر او متخلل شده به رنگ ماهى در شبكه سراپا اضطراب و به‌سان زلف پيچ در پيچ مرغوله‌مويان همه تن پيچ‌وتاب گرديده ، از هول لشكر عدوبند ربيع بديع‌نگار ، أين المفرّگويان مهياى شبگير بلند فرار گشت و از عالم هستى گذشت . . . » ( 276 ) خطبه سال بيست و ششم كه به بيمارى و درگذشت احمد شاه ارتباط دارد ، از لونى ديگر است : « در اين بهار طبيعت ، آثار خزان اندوه و الم به گل‌هاى گلشن خرمى عالم رسيده ، سنبل شادكامى پريشان كدورت و ناكامى گرديده و سحاب مدرار بر فلك دوّار ، سرشك بسيار از ديدهء خونبار افشانده ، آواز ناله و افغان رعد و آه جهان‌سوز برق در عرصهء آفاق پيچيد و بنفشه و سوسن - كه پرده‌نشينان حرم‌كدهء فرمانفرمايى ممالك گلشن‌اند - در بارگاه چمن ، نيل مصيبت و محن بر چهرهء بخت و شادمانى كشيده ، شاهزاده‌هاى نازپرورد از فرط سوز و درد ، جامهء شكيبايى بر تن چاك ساختند و لاله‌رخان حريم بوستان ، داغ دل ديده و بلبل و قمرى و هدهد و فاخته و غيره كه باريافتگان انجمن سلطان گلستانند ، كوكوگويان و فغان‌كنان آغاز ناله و افغان كرده ، غوغاى سوز و گداز به عرصهء جهان انداختند . » ( 590 ) و نيز صفحات ( 96 ، 157 ،